ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

درباره حميد سمندريان؛ تئاتر مثل هوا است!



مريم منصورى
حميد سمندريان از معتبرترين كارگردانان نمايش در ايران است. نقش او در آموزش بازيگرى در ايران نيز نقشى پر رنگ و تأثيرگذار بوده است. «مهرگان» امروز به او اختصاص دارد…….


حميد سمندريان: متولد ۱۳۱۰ ـ تهران
ـ حضور در كلاس هاى تئاتر و هنرپيشگى زير نظر عبدالحسين نوشين در دوره تحصيلات متوسطه
ـ گذراندن دوره مهندسى شوفاژ سانترال در آلمان
ـ گذراندن دوره شش ساله اصول و مبانى كارگردانى و بازيگرى در كنسرواتوار عالى موسيقى و هنرهاى نمايشى هامبورگ زير نظر ادوارد مارك.
ـ تأسيس هنرستان آزاد هنرهاى دراماتيك وابسته به اداره هنرهاى زيباى كل كشور با همكارى دكتر مهدى فروغ
ـ بنيان گذارى گروه نمايش دانشگاه تهران با همراهى مهندس هوشنگ سيحون، دكتر بركشلى و مرحوم دكتر مهدى نامدار
ـ تدريس كارگردانى و بازيگرى در دانشكده هاى تئاترى
ـ ترجمه ۲۱ نمايشنامه از آثار ماكس فريش، فردريش دورنمات، پيتروايس، تنسى ويليامز، ويليام شكسپير، برتولت برشت، ژان آنوى، هانريش بل و آرتور ميلر.
ـ ترجمه و تنظيم ۵ نمايشنامه براى راديو صداى ايران
ـ ترجمه، تنظيم و كارگردانى ۶ نمايشنامه براى تلويزيون ملى ايران
ـ كارگردانى ۲۴ نمايش بر صحنه هاى تئاتر
ـ تمرين سه نمايشنامه كه در اين مرحله متوقف ماند و هيچ وقت اجرا نشده است: «پنجرى»، «رومولوس كبير» و «گاليله»

حميد سمندريان از معتبرترين كارگردانان نمايش در ايران است. نقش او در آموزش بازيگرى در ايران نيز نقشى پر رنگ و تأثير گذار بوده است. «مهرگان» امروز به او اختصاص دارد:

مريم منصورى: گفتى قبل از تئاتر يك حرفه اى ياد بگير. نمى خواهم پس از مرگ دستم از قبر بيرون بماند كه تو در هوس هنر مانده اى و به لحاظ اقتصادى زندگى ات متزلزل است.
گفتم: باشد.
زورگويى ات چربيد پدر جان! اما هيچ وقت از راه مهندسى شوفاژ زندگيم نچرخيد. آن هم شوفاژ سانترال! امروز ديگر سيستم شوفاژها هم تغيير كرده است. ديگر از آن مهندسى چيزى در ذهنم باقى نمانده است. اگر الآن تئاتر تعطيل شود، حتى فكر تأسيس يك دفتر مهندسى به ذهنم خطور هم نمى كند. گفتم كه همه چيز تغيير كرده است. من هم احساس مى كنم چيزى در وجودم شكسته است. مثل اينكه بچه عزيز دردانه ات بميرد، بعد بچه ديگرى بياورند و بگويند: بايد اين را به جاى بچه ات، دوست داشته باشى. نمى شود ديگر. امكان دارد به بچه ديگرى هم الفت پيدا كنى، اما بچه خودت را از دست داده اى. اصلاً از يادم نمى رود. «گاليله» كارنامه زندگى هنرى من بود. تمام تلاشم را گذاشته بودم براى يافتن فرمى خاص. خودم هم بايد عملى اش كنم . به هيچ كس لو نمى دهم، چون كسى از پسش برنمى آيد. تماشاچى را داغان مى كرد اين فرم. كارى كه شايد ديگر خودم هم نمى توانستم مثل آن را اجرا كنم. «چيز ديگرى» در حد «آندورا». سال ها «آندورا» نمونه كار من بود. همه مى گفتند: فلان كارت هم خوب است، اما «آندرو» يك چيز ديگر بود. «گاليله» هم مى توانست يك چيز ديگر شود. اما نشد. براى من شب هاى بى خوابى درپى داشت. اما همكارهاى من… توى دل آدم كه نيستند. مى گويند: «اى بابا! يك كار ديگر!» اما آخر تئاتر كاركردن كه براى من يك كار نيست. من به خاطر تئاتر موسيقى را كه دوست داشتم كنار گذاشتم. تو كه مى دانى يعنى چه؟
گفتى: مدتها بود كه احساس مى كردم يك روز با من تنها بنشينى و اين حرفها را بزنى. الآن به تو نمى گويم نه. ولى قبل از تئاتر يك حرفه اى ياد بگير. اگر مى خواهى به اروپا بروى و تئاتر بخوانى، بخوان! اما اول مهندسى ات را بگير. در هر رشته اى كه دوست دارى.
مى دانستم كه خودت هم تئاتر را دوست دارى. اتاق تو در اداره پست و تلگراف شده بود پاتوق گوينده هاى راديو و هنرمندها! اول در اتاق تو جمع مى شدند و بعد براى اجراى برنامه به راديو مى رفتند و تو را هم كم كم به راه آوردند. هميشه فكر مى كردم وقتى نگاهت دنبالشان مى كند كه از در خارج مى شوند، در ته ضميرت مى گويى: كاش هنرپيشگى هم ياد گرفته بودم. اما جلوى ما به زبان نمى آوردى.
براى من هم همه چيز از دعوت هاى عموجان شروع شد. هفته هايى كه عمو ما را جمع مى كرد و مى گفت: اين پنجشنبه، تئاتر مهمان من.
خودش هم به كار هنرپيشگى و فن بيان علاقه داشت. آنقدر كه با وجود آنكه ويولونيست خوبى بود، همان دوران رفت و گوينده راديو شد. پاى ما را هم او به تئاتر باز كرد. من و پسرعموها و پسرعمه ها. در تئاتر لاله زار بود كه بازي هاى مرحوم تفكرى وسارنگ و … را ديديم.
يادت هست! من هم نوازندگى ويلن را از عمو آموختم و مدتى هم شاگرد آقاى ذالفنون بودم در ويلن ايرانى. تا آنكه كلاسهاى تئاتر ايجاد شد. آقاى نوشين، خيرخواه، شباويز و خانم لرتا و خانم اسكويى تئاتر فردوسى را تأسيس كردند و من جزو اولين افرادى بودم كه رفتم و شاگرد اينها شدم. تئاتر فردوسى، بعد هم تئاتر سعدى. من آنجا كارآموز بودم. سرتمرين ها مى رفتم. كمك مدير صحنه بودم. بدون آنكه نوشين استاد مستقيم من باشد، روش كارش را ديدم. ديدم چقدر به تئاتر معتقد بود. تئاترش احترام آميز بود. نمى گذاشت ابتذال راه پيدا كند. خيلى ها سياست را در هنر نمى پسندد اما پيس هاى نوشين اگر هم سياسى بودند، آنقدر اينكار را با احتياط انجام مى داد كه با تئاتر تبليغ سياسى نكند. او به تئاتر وفادار بود. خيلى جدى.
وقتى در آلمان تحصيل مى كردم هم ، يك بار به برلين شرقى رفتم. سرقبر آقاى خيرخواه. تا به استاد اوليه و قديمم سلام كنم. آقاى شباويز هم الآن در آلمان زندگى مى كند. ديگر خيلى پير شده، شايد هم تئاتر را كنار گذاشته است . نمى دانم بيست وسه چهار سال است كه خبرى از ايشان ندارم.
اما گاهى فكر مى كنم اگر آن تشكل حفظ مى شد و ادامه پيدا مى كرد، امروز، تئاتر ما آن را تكميل مى كرد. لطمه آن را نمى خورد. آن تئاتر از هم پاشيد ودومرتبه تئاتر به هم خورد واز جاى ديگرى شروع شد.
يادت هست؟ تصميم گرفتم موسيقى را ترك كنم. چون به تئاتر عشق مى ورزيدم . آن موقع ما براى مدرسه هم موسيقى اجرا مى كرديم. محمد نورى هم درگروه ما بود . در دبيرستان خاقانى ، بعد هم مدرسه پانزده بهمن . اركسترى داشتيم و در راديو هم برنامه اجرا مى كرديم. من ويلنيست بودم، نورى؛ خواننده ، آقاى دستمالچى هم سنتور مى زد و ديگرانى كه اسم شان را به ياد نمى آورم. در مدرسه انجمن تئاتر و موسيقى راه انداخته بوديم. آنچه كه از آقاى خيرخواه وخانم لرتا ياد مى گرفتيم، در مدرسه با بچه ها انجام مى داديم. آن وقت ديگر مجاز بوديم تاريخ، جغرافى را حفظ نكنيم، رياضى مان ضعيف باشد. معلم ها هم دوستمان داشتند و همه مان را قبول مى كردند. اين جورى تا ديپلم آمديم. اما وقتى كه نتايج امتحان ورودى كلاسهاى ادوارد ماركس اعلام شد دو ساعت نگاه مى كردم به اين واژه حميد سمندريانى كه به آلمانى نوشته شده بود. درست است؟ نكند اسم مشابه باشد؟ باور نمى كردم در آن جماعت قبول شوم. شاگردان ماركس بين المللى بودند از اروپاگرفته تا اقيانوسيه و… تنر هم از تركيه آمده بود. هنوز زنده است وكارهاى فوق العاده اى روى صحنه مى برد. من وقتى آن جمعيت را ديدم، باخودم گفتم اصلاً امتحان ندهم! اما وقتى نتايج اعلام شد، اسم خودم را ديدم كه از ميان آن هشتصدنفر، براى كلاس هشت نفره كارگردانى انتخاب شده بودم وخوشحال بودم از اينكه كلاس هاى ماكس راينهارد را رها كردم وبه هامبورگ آمدم.
آن زمان هم برايت نوشتم. دانشكده مهندسى را يك ترم زودتر تمام كردم واول رفتم به مدرسه ماكس راينهارد، در برلين امتحان دادم وقبول شدم. مدرسه خوبى بود، اما بهترين مدرسه آلمان نبود بهترين مدرسه، كنسرواتوار عالى موسيقى وهنرهاى دراماتيك در هامبورگ بود. مى گفتند درآنجا غولى به نام ادوارد ماركس درس مى دهد. باور نمى كردم، اما در كلاسهاى ماركس قبول شدم واز آن زمان ترديد من براى ناقص گذاشتن موسيقى به قاطعيت رسيد. البته بعداز سالها، پسرم هم ويلن خريد. چشمم به ويلن سه چهارم كاوه كه افتاد، دستم گرفتم وزدم. هنوز يك خرده يادم مانده بود. با خودم گفتم اى كاش در آلمان ، در اوقات فراغتم موسيقى ايرانى را ادامه مى دادم. ولى اين كار را نكردم. البته پشيمان هم نيستم، چون دغدغه من تئاتر بود. چه بسا اگر هردو را ادامه مى دادم، درجفتش مى ماندم.
اما چقدر سخت بود دوران دانشجويى مهندسى. با اين حال يك ترم هم زودتر تمام كردم. يادت هست؟ تمام كه شد ، برايت نامه اى نوشتم وفتوكپى گواهينامه ام را هم فرستادم. يك نامه يازده صفحه اى! و تو نوشتى ، خيالم راحت شد. حالا هرقدر كه مى خواهى بمان و به هنر مورد علاقه ات بپرداز. من رضايت دادم وتو آزادى.
آن كلاس ها بار عملى متفاوتى داشت. تئاتر يكى از هنرهايى است كه بيشتر با خود انسان در ارتباط است . اصلاً مقوله زيستن بازسازى مى شود. در نتيجه هرهنرمندى برطبق فرهنگ ، بضاعت، شرايط جغرافيايى وتاريخى خودش زندگى را مى بيند وآن را بازسازى مى كند ماركس هم مطابق نيروهاى درونى مان با ما كار مى كرد. ما را به اعماق تحليلى تئاتر مى برد و چگونگى برخورد با يك متن. جورى با ما كار مى كرد كه بتوانيم متن رابه انسان تبديل كنيم وتمام آن درگيرى ها وتسلسل ها به يك تحول منجر شود . مى گفت: ما اول زندگى مى كنيم، بعد حرف مى زنيم . اصلاً چرا اينها را برايت مى گويم. سركلاسها هميشه اينها را بازى مى كنم تا بچه ها بفهمند. حيف. تو كه اينجا نيستى. گفتن متن با نمايش فرق مى كند. در اكثر نمايشها زندگى كم است. در سكوتها كم زندگى مى شود، در حالى كه هنرپيشه خوب ـ كه نقش را زندگى مى كند ـ آرزو دارد ديالوگ نداشته باشد و عمل كند. بازى «پرويز پورحسينى» را در نقش جهودشناس «آندورا» يادت هست. هنوز كه هنوز است عده اى بهترين بازيگر آن كار را «پرويز پورحسينى» مى دانند، در حالى كه يك كلمه هم ديالوگ نداشت.
اما همه اين چيزها را مى شود ساخت. مى شود ياد گرفت. آنچه كه در تئاتر ما جايش خالى است، آزادى است. از ابتداى كار هنرى بايد آزادى انديشه، همراه هنرمند باشد. پيشرفت هنر در گرو آزادى آن است. من مجبور شدم سه شب اجراى دايره گچى قفقازى را ديرتر شروع كنم. براى اينكه هر شب عده اى مى آمدندو مى گفتند: اين قسمت نباشد، دادستان مست نباشد و... آنقدركه من اصلاً مى خواستم اين كار را اجرا نكنم. اما بچه ها آمدند و گفتند: «آقا تو را به خدا. حيف است!» مثل همه كارهاى ديگر همه شان از شاگردانم بودند. مى خواستند بازى كنند. همين اتفاق در مورد اجراى «گاليله» هم افتاد.
گفتم: كار مى كنم. اما بدون بازبينى اجرا مى روم.
گفتند: مگر مى شود؟ «گاليله» بدون بازبينى؟ شدنى نيست.
گفتم: پس من با هنرپيشه ها قرارداد مى بندم، اگر هم اجرا كنسل شد، شما بايد پول هنرپيشه ها را بدهيد.
گفتند: ممكن است بفرماييد اين بودجه از كجا تأمين مى شود؟
گفتم: تئاتر در همه دنيا سوبسيد دارد.دولت. من قصدندارم اجرا نكنم. اما اگر كار را به شب اجرا رساندم و شماگفتيد اجرا كنسل است، بايد پول بچه ها را بدهيد.

گفتند: حالايك فكرى مى كنيم و رفتند.
بعد از دوره شش ساله ماركس، دستيارش بودم. در يك فيلم هم به عنوان بازيگر حضور داشتم.
گفتى : برگرد.
گفتم: در ايران تئاتر نيست.
دعوتنامه اى از «اداره هنرهاى دراماتيك اداره كل هنرهاى زيبا » رسيد: كه بيا. مى خواهيم همه چيز را بسازيم. تئاتر ايران شكوفامى شود. «هما» هم اين چيزها را شنيد كه آمد.وقتى كه در دانشكده هنرهاى دراماتيك، در دوران دكتر فروغ تدريس مى كردم آمد. هما روستا. وقتى آمد، دكتر فروغ گفته بود، بيايد سركلاس من. آمد. كم كم از مقوله همكارى گذشت و ازدواج كرديم. روزنامه ها نوشتند: «قهرمان ضدازدواج، پاى خودش در ازدواج گير كرد.» اين را داود رشيدى هم در تلويزيون گفت. حالا هما هم به من مى گويد از هر پنج جمله اى كه مى گويى، در چهارتايش ادوارد ماركس است.ولى آنجا كه بايد حرفش راگوش مى دادى، آنجا كه معلمت بود. كارى را كه گفت انجام ندادى. اينها تلخ است. وقتى مى بينى زمان ديگر به عقب برنمى گردد و... اما اگر مى شد، قرصى، كپسولى مى خورديم و به همان سن برمى گشتيم باز هم شاگرد ماركس مى شدم. براى من تئاتر مثل هوا است. حتى اگر آلوده به دود و گازوئيل هم باشد بايد نفس بكشى. اگر دو دقيقه نفس نكشى مى ميرى. به محض آمدنم به ايران در هنرستان آزادهنرهاى دراماتيك مشغول تدريس شدم و بلافاصله نمايشنامه «دوزخ » ژان پل سارتر را در تالار كوچك و تازه تأسيس همين اداره روى صحنه آوردم.
شور و اشتياق آن روزها را يادت هست؟
«اشباح» ايبسن دومين كار من در اداره هنرهاى دراماتيك بود كه در تالار فرهنگ آن زمان به روى صحنه آمد. اما مشكلاتى كه در راه به صحنه بردن اين تئاتر وجودداشت، آنقدر رنگارنگ بود كه حتى وزارت فرهنگ و هنر هم به اين مشكلات دامن مى زد: «اشباح» كه تمام شد از فرهنگ و هنر استعفا دادم و تمام. بعدها به دعوت مهندس «هوشنگ سيحون»، دكتر «بركشلى» و با همكارى مرحوم «مهدى نامدار» گروه تئاتر دانشگاه تهران را راه انداختيم.
سال،۴۲ گروه تئاتر پازارگاد را تأسيس كردم. زنده ياد پرويز فنى زاده، پرويز پورحسينى، سعيد پورصميمى، محمدعلى كشاورز، جمشيد مشايخى، پرويز كاردان، اسماعيل شنگله، اسماعيل محرابى، هما روستا، اكبر زنجانپور، مهدى فخيم زاده، فخرى خوروش، و .... همه اعضاى گروه بودند و اجراهاى بسيار مرده هاى بى كفن و دفن، باغ وحش شيشه اى، طبيب اجبارى، آندورا، بازى استريند برگ، ملاقات بانوى سالخورده، مرغ دريايى، كرگدن و ...
بعدها به دعوت مهندس «هوشنگ سيحون»، دكتر «بركشلى» و با همكارى مرحوم «مهدى نامدار» گروه تئاتر دانشگاه تهران را راه انداختيم.
سال،۴۲ گروه تئاتر پازارگاد را تأسيس كردم. زنده ياد پرويز فنى زاده، پرويز پورحسينى، سعيد پورصميمى، محمدعلى كشاورز، جمشيد مشايخى، پرويز كاردان، اسماعيل شنگله، اسماعيل محرابى، هما روستا، اكبر زنجانپور، مهدى فخيم زاده، فخرى خوروش، و .... همه اعضاى گروه بودند و اجراهاى بسيار مرده هاى بى كفن و دفن، باغ وحش شيشه اى، طبيب اجبارى، آندورا، بازى استريند برگ، ملاقات بانوى سالخورده، مرغ دريايى، كرگدن و ...
هم زمان با اجراى آندورا بود كه با پروفسور «رگن برگ» استاد دانشگاه مونيخ آشنا شدم. تا نمايشنامه هايى به زبان آلمانى اجرا كنم. دوازده نمايش از دور نمات، پيتر وايس، ماكس فريش، هاينريش بل، ژان آنوى و سارتر كه با بازيگران آلمانى روى صحنه بردم و همكارى با انستيتو گوته سالها طول كشيد.
حتى گفتند: بيا اينجا، تئاتر كار كن! همه چيز را برايت فراهم مى كنيم.
نامادرى هما آلمان بود. گفت: اين كار را نكن حميد. همه پل هاى پشت سرت را خراب نكن. و نرفتم و ماندم. تا در مملكت خودم تئاتر كار كنم.
بعد از انقلاب، سال ،۵۸ متوليان جديد فرهنگى از من دعوت كردند تا اجرايى در تالار وحدت داشته باشم. «مرده هاى بى كفن و دفن» سارتر را روى صحنه بردم. هما، ايرج راد، محمدمطيع و حميد لبخنده هم در آن بازى مى كردند و سيل عظيم تماشاگر كه به سالن ريخته شد . اما اين شروع ماجرا بود. با عوض شدن مسؤولان و تعطيلى دانشگاه ها، ديگر نه امكان اجرا دردانشگاهها وجود داشت و نه شرايط اجرا در سالن حرفه اى تئاتر شهر و تالار وحدت.
و پس از آن طلسم نمايشنامه هايى كه تمرين شدند و به اجرا نرسيدند بسته شد. «دايره گچى قفقازى» نوشته برتولت برشت، «چگونه رنج هاى آقاى موكين پوت برطرف مى شود» نوشته پيتر وايس، «پنچرى» و «رومولوس كبير» اثر دورنمات. يا همين «گاليله». حالا كه فكر مى كنم نزديك بيست سال مى شود كه مى خواهم آن را روى صحنه ببرم. در همان دوران بود كه تمرين ها را شروع كرديم. قرار بود «محمد على كشاورز» «گاليله» را بازى كند و «جميله شيخى»، «گلچهره سجاديه» و «ناصر هاشمى» ديگر نقش ها را به عهده داشتند. اما باز هم مشكلاتى پيش آمد و تمرين ها مسكوت ماند.
دانشگاهها تعطيل بود و تئاتر هم نمى توانستيم كار كنيم. پس كار ديگرى كرديم. كارهايى كه براى آن آموزش نديده بوديم، كارهايى كه نياز به شب بيدار ماندن نداشت، دلشوره، اضطراب، خلاقيت و ... پس با عده اى از جماعت تئاترى با مديريت خودم ـ حميد سمندريان ـ در خيابان فلسطين رستورانى تأسيس كرديم. اتفاقاً عده اى از دوستان هنرمند هم آنجا به كارمشغول شدند. هما روستا، حميد لبخنده، جمال اجلالى، حسين عاطفى و احمد آقالو! به هر حال بايد آن روزها مى گذشت و رستوران دارى هم كارى بود. غذاى فكر و روح هم نباشد، شكم را كه سير مى كند. خوب هم بود. حدود سه سال دوام آورد. نه تمرين ها به هم خورد و نه ... اما كار روزگار را مى بينى؟ بازهم سراغ مهندسى شوفاژ نرفتم.
بعد از مدتى دوباره، دانشگاهها باز شدند. برگشتم و تدريس ها شروع شد. پلاتوهاى دانشكده هنرهاى زيبا، حتماً آن روزها را به خاطر دارند. سال گذشته هم، نام سالن تجربه همين دانشكده را به «حميد سمندريان» تغيير دادند و من همچنان مشغول تدريسم، اما چه فايده ! پس اين ايده هاى اجرايى چه مى شود؟ اين همه كار؟ آن زمانى شاگردان من كار مى كردند و من نمى توانستم. مشكل كجاست؟ آن موقع هم آنقدر به بازى گرفته نشدم تا «على منتظرى» رئيس مركز هنرهاى نمايشى شد. با كمك و دعوت او، پس از ۸ سال بيكارى و سكوت، دوباره بااجراى «ازدواج آقاى مى سى سى پى» از دورنمات به روى صحنه آمدم. سال ۶۷ بود. سالن اصلى تئاتر شهر، پر از تماشاگر! «هما» بازى مى كرد در آن كار و البته «رضا كيانيان» ، «احمد آقالو» و «ميكائيل شهرستانى».
اما باز هم با رفتن «منتظرى» بايد دست روى دست بگذارم و منتظر بمانم تا كى فرجى شود. و من بايدسالهاى ساكت و سردو بى اجرايى را بگذرانم. آن قدر هم در باره اينكه چه هست و چه بايد كرد، گفته ام كه خسته شده ام. وقتى به حرف ها ترتيب اثر داده نمى شود، اصلاً چه فايده كه باز هم بگويم. به آنها گفتم براى ساختن يك تئاتر نمونه. بايد حداكثر سه كارگردان خوب داشته باشيد، با يك تيم سى نفره هنرپيشه مرد، بيست نفر زن، طراح دكور و لباس و ... تئاترى كه همه عواملش، درجه يك باشند و سالنى ساخته شود، كامل تر از همه تئاترهاى مملكت تان البته با بودجه دولتى. خودم هم سرپرستى اش را به عهده مى گيرم. طرحش را هم از تئاتر نوين آلمان مى آورم. تا سه سال به هيچ كدام ما كارى نداشته باشيد، اما امكانات در اختيارمان بگذاريد. به بچه ها هم پول بدهيد كه از سال دوم به تلويزيون نروند. بعد من تضمين مى دهم كه تئاترمان در حدى باشد كه اجرا نشده، برويد به همه دنيا بگوييد كه ما چه تئاترى داريم.اگر اين تئاتر شكست خورد، اعدامم كنيد يا زندانى، حبس ابد، هر كارى كه دلتان مى خواهد.
اين همه ترجمه،... سالها تلاش كرديم تا بهترين متن هاى ادبيات نمايشى جهان را به فارسى برگردانم. تمام سعى ام بر اين بود كه شخصيت هاى نمايش را با همان طبيعت و انديشه منتقل كنم كه نويسنده آن را قابل رؤيت و شناخت كرده است. تلاش كردم تامفاهيم نمايشى بدون اينكه كم و زياد شوند، به زبان دوم درآيند. اما چاپ نمى كنم شان. وقتى امكان اجراى آنها برايم وجودندارد، چرا بايد اين كار را بكنم. گاهى هم كه سر ذوق آمده ام و نمايشنامه را به چاپ سپرده ام، در بخش كتاب هزار بلا سرش آمده است. دانشجوها مدام مى پرسند كه استاد چرا اينها را چاپ نمى كنيد، تا ما هم بخوانيم. اما مشكل اينها ونسل جوان تئاتر كه با خواندن يك يا چندنمايشنامه حل نمى شود. اين مشكل به مفهوم تئاتر در كشور ما برمى گردد و اينكه اصولاً در كشور ما تئاترى باقى خواهد ماند يا نه؟! سال۷۷ باز هم با حمايت مديران وقت، «دايره گچى قفقازى» نوشته برشت را در سالن اصلى تئاتر شهر روى صحنه بودم. پرتماشاگرترين كار آن سال بود. سال بعد هم بازى استريندبرگ دورنمات را كار كردم. اصلاً برايم مهم نبود در كدام سالن اجرا كنم. نفس تئاتر مهم بود و زندگى. همين و بس. سالن چهارسو، شلوغ بود.سرشار از زندگى.
فكر مى كردم، حالا كه به كار كردن افتاده ام، ،۷۹ سال «گاليله» است. اما مشكل جديدى پيش آمد. هر چقدر مى گشتم بازيگر گاليله را پيدا نمى كردم. آنهايى را كه من مى خواستم سر فيلم و سريال بودند و آنها هم كه بيكار بودند، به نظر من هيچ ربطى به «گاليله» نداشتند. البته به آنها كه مشغول بودند هم حق مى دادم. كسى حاضر نيست، حقوق فيلم و سريال را كنار بگذارد و بچسبد به درآمد بخور و نمير تئاتر. اين بار به اين دليل كار متوقف شد. به دليلى كه اصلاً فكرش را هم نمى كردم . سال۸۰ با پيگيريهاى «هما» شرايط تا حدودى مهيا شد. من هم «اكبر زنجانپور» را براى بازى «گاليله» انتخاب كردم. تمرينها را در اداره تئاتر شروع كرديم. براى بار چندم. اما پس از ده روز ديگر گروه ما به اداره تئاتر نرفت. خسته و عصبى بودم. زمين زير پايم سفت نبود نه اوضاع قرارداد بچه ها مشخص بود و نه شرايط اجرا. حالا كه فكر مى كنم اصلاً نمى دانم، چرا به تئاتر آمدم. شايد يك جور محكوميت باشد. همانطور كه پرنده محكوم به پرواز است و ماهى سرنوشتش مطلقاً به آب بسته است. يك آدميزاد هم اگر تصادفاً پرواز، شنا، سياست، خريد و فروش و زبان بازى بلد نباشد، ممكن است برود و مثلاً اهل تئاتر شود.»
اما يادم مى آيد، قضيه دعوت نامه «اداره هنرهاى زيبا» را كه به ماركس گفتم.
گفت: مى خواهى بروى؟
گفتم: نمى دانم... آخه مى خواستم نظر شما را هم بدانم.
گفت: مگر ايران تئاتر هم دارد؟
گفتم: تئاتر كه از قديم بوده، من اولين تعليماتم را از همان ايرانى ها دارم.
گفت: نمى دانم حميد خودت بايد تصميم بگيرى. من ايرانى نيستم، فقط يك چيزهايى شنيده ام. بخشى از آنها را هم خودت گفته اى. با دانسته هاى خودت قضاوت كن كه بايد بروى يا بمانى. ولى از من مى پرسى؟... ايران؟... توصيه نمى كنم.
و سه ميليون و هفتصد و پنجاه ونه بار، اين جمله ماركس به ذهنم آمد. اما باز هم برگشتم،
يادت هست پدر جان؟


- این مقاله ابتدا در مجموعه «مهرگان» و در جشن نامه مشاهیر معاصر ایران به سفارش و دبیری محسن شهرنازدار تهیه و منتشر شده است. پروژه مهرگان در موسسه فرهنگی- مطبوعاتی ایران به انجام رسید؛ به معرفی نخبگان ایرانی متولد 1290 تا 1330 خورشیدی می پرداخت. بخشی از این پروژه سال 1383در قالب کتاب منتشر شده است.

- ویرایش نخست توسط انسان شناسی و فرهنگ: 138۶
- آماده سازی متن: فائزه حجاری زاده
- این نوشته خُرد است و امکان گسترش دارد.برای تکمیل و یا تصحیح اطلاعات نوشته شده، به آدرس زیر ایمیل بزنید:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

قرن لنین
معرفی کتاب قصه شهر؛ تهران نماد شهر نوپرداز ایرانی

Related Posts