ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

غارنوشت 7: آن زن، تاریخ معاصر طرد

1-    تاریخی دیگر:
پای صحبت‌های «آن زن» نشسته‌ام تا روایت زندگی‌اش را بشنوم؛ انتظار روایتی تماما در حاشیه و مطرودانه را دارم، چیزی شبیه به مصاحبه‌ی قبلی‌ام: زنی که عمده‌ی زندگی خود را در گاوداری‌ها گذرانده، بی ارتباطی با جهان بیرون. اما بخشی از روایت زن، روایتی از تاریخ است، روایتی از منظر عنصری مطرود: 
« [...] از اونجا هم دوباره من رو اورد کانون کرج... مادرم خواسته بود؛ از اونجا هم درها وا شد، گفتن هرکی میخواد بره پیش خانوادش بره [...] من 6 سال اونجا بودم بعدش انقلاب شد درها وا شد ما اومدیم بیرون»
انقلاب برای یک دختر 14-15  ساله‌ی شهر نویی که سال‌ها به اجبار در کانون اصلاح و تربیت نگهداری می‌شده به معنی باز شدن درهاست. برای او انقلاب لحظه‌ی موعود بیرون زدن و دیدن دوباره‌ی خیابان‌ها و مردم پشت دیوارهاست. آدم می‌تواند شوق او و همگنانش را برای دویدن به این سوی درب، تصور کند؛ شاید انقلاب نمود دقیق خود را در چنین تصویری بیابد: دخترانی از مطرودترین اعضای جامعه و کاملا درآمیخته با فقر و بزه و بی‌سوادی و خشونت، با شادمانی به بیرون، به فضای عمومی،  می‌دوند.
اما روایت او از تاریخ ادامه می‌یابد؛ استقرار مجدد نظم برای او جایگاهی جز جای پیشین باقی نمی‌گذارد:« من که دیدم برم پیش آقام، آقام قبول نمی‌کنه؛ اومدم پیش مادرم، مادرم هم که خراب». او به شهر نو باز می‌گردد. در ادامه عاشق پسری می‌شود که به قول خودش « مادر و خاله ش خانوم رییس بودند» و با آن‌ها زندگی می‌کند. او تا زمان تخریب و به آتش کشیدن شهرنو در آن‌جا ساکن است، اما می‌گوید که در «قلعه» نبوده‌اند و به همین دلیل خانه‌ی آن‌ها تخریب نشده است؛ او وجوه دیگری از تاریخ تخریب شهر نو را روایت می‌کند: «اونجا رو آتیش زدن، خراب کردن، شلوغ پلوغ شد... خاله‌ی این فرار کرد، مادرش فرار کرد [...] بعد یه رییس پاسگاهی اونجا بود، آقا بهادری، اومد به من گفت بیا من ( با یکی از دوستام بودیم) ببرم شما رو بذارم توی خانواده‌ی فامیلای خودم، اینجارو دارن خراب می‌کنن. محل ما رو  [خراب] نمی‌کردن‌ها، بعد از چند سال کردن، ولی آقا بهادری فکر می‌کرد اونجا رو هم خراب می‌کنن. ما رو برد معلم، داد به یه خانواده، یه زن و شوهر» یا « بعد یه مدت فریبا اومد خونه مادرش بدبخت، اومد و اون موقع دیگه انقلاب شد،اونجاها رو آتیش زدن؛ مادره فرستاد تبریز کار کنه، یه .... فریبا رو می‌خواست؛ به من گفت فریبا کجاست، گفتم مث این که مادرش فرستاده یه جای دیگه؛ رفت از اونجا فریبا رو اورد الان ازدواج کردن، نمی دونم 7 تا یا 8 تا پسر داره تو تفرش، دارن زندگی می‌کنن». آن‌چه از تاریخ در نظر ما شکل می‌گیرد، کلیتی است که می‌توان در تک واژگانی چون «تخریب» و امثالهم خلاصه‌اش کرد؛ اما این‌جا روایت‌هایی داریم از روابط و جریان‌هایی انسانی و نیز از عواطف و احساس نزدیکی‌ که بین انسان‌هایی بظاهر در تقابل، در جریان است؛ آن‌چه در دل فرایند «تخریب شهر نو» یا در دل هر فرایند کلی دیگری نباید نادیده‌اش گرفت، چنین وجوهی است که روایت‌گران خاص خود را دارد.
«آن زن» در ادامه  با نوسان‌هایی به کارگری جنسی می‌‌پردازد یا به قول خودش « بیرون می‌رود» و « کنار خیان می‌ایستد»؛ اما برای گذران زندگی به خرید و فروش جزئی مواد مخدر نیز روی می‌آورد. زندانی شدن او در دهه‌ی شصت دوباره تاریخ را در ابعاد دیگری جلوه گر می‌سازد: «بعد از اون زندان قصر رو جمع کردن، دادنمون اوین؛ سه سال هم اوین بودم با سیاسی‌ها و این‌ها[...] به ما می‌گفتن حرف نزنید با این‌ها ولی باز اون‌ها با ما صحبت می‌کردن؛ ولی چون می‌دونستن ما کاری نداریم دیگه حرف می‌زدیم؛ حیاطمون یکی بود[...] فقط پای حرفاشون می‌نشستیم[...] میگفت فقط یه دونه نامه باید بدم، مثلا یه نامه‌ی ...؛ آزاد شم؛ نمی‌دم؛ تا بمیرم اون نامه رو نمی‌دم، همین‌جا می‌مونم. ما می‌گفتیم خب بده برو، ما از خدامونه ما بدیم، به ما بگن بده برو؛ گفت آخه شماها نمی‌دونید، کار ما با شماها فرق می‌کنه و از این حرف‌ها [...] بعد دیگه دیدن اینا هی با ما حرف می‌زنن و این‌ها، اینا رو جدا کردن؛ نمی‌دونم کجا بردن؛ می‌گن بردن رجایی‌شهر و کجا. اون بند هم دادن به موادیا، به بچه‌دارا»
2-    سیر تحول طرد:
درست 8-9 ساله است که به جای رفتن به مدرسه به دست مردی 25 ساله سپرده می‌شود.او از تلاش‌های مادرش برای این که تبدیل به کارگری جنسی شود می‌گوید. با زنی شهر نویی به شهرهای شمالی فرار می‌کند و بدین ترتیب خیلی زود بی خانه شدن، با دیگر مختصات طرد در او جمع می‌شود. او را دستگیر می‌کنند و به کانون اصلاح و تربیت می‌فرستند؛ از خشونت‌های وحشتناکی که علیه بدن‌هاشان به کار گرفته می‌شود تا به اصطلاح سر به راه شوند روایت می‌کند؛ دستش و 6-7 خط پررنگ افتاده بر آن را نشان می‌دهد و می‌گوید که دختران آن‌جا با شیشه این کار را کرده‌اند؛ به خاطر نافرمانی و شورش تبعید می‌شوند، یک بار به تبریز و بار دیگر به بیمارستانی روانی در شوشتر اهواز. شاید تجربه‌ی حضور در چنین جایی در کودکی موجب می‌شود که به سادگی بخشی از زندگی خود در بزرگسالی و حالات عصبی همراه با آن را دیوانگی بنامد. او قرص اعصاب مصرف می‌کرده و می‌گوید دوره‌ای فکر می‌کرده در دوزخ است.
در سال‌های دهه‌ی شصت، ادبیات او در مورد کارگری جنسی تغییر می‌کند؛ روایت از کفش‌های پاشنه بلند و آرایش غلیظ در «قلعه» یا خانه‌ی «خانم رییس»، جای خود را به «کنار خیابان ایستادن» می‌دهد. در این روند، سقط جنین به‌شیوه‌ای ممنوع موجب از دست رفتن قدرت باروری وی می‌شود. آن‌چه باز به وضعیت طرد او اضافه می‌شود ورودش به خرید و فروش جزئی مواد مخدر است و در ادامه زندان را باید به محل‌ها و موقعیت‌های زندگی او افزود.
اعتیاد، سرانجام او را به دروازه غار می‌کشاند. کمپ‌های ترک اعتیاد‌، سراهای نگه‌داری، خانه‌ی خورشید، سامانسرای(گداخانه) لویزان ، همه و همه همراه با خیابان‌ها و نیز خانه‌هایی که او را برای کار نگه‌داری یا خدمات جنسی می‌پذیرند مکان‌های بعدی زندگی او را می‌سازند. البته پناهگاه‌هایی به‌شدت موقتی همچون خانه‌ی دخترخوانده، خانه‌ی شوهر (که چندین بار در طول دوره‌ی جوانی رخ می‌دهد) یا خانه‌ی آشنایان نیز در این میان وجود دارند. در نهایت هپاتیت c، تطور طرد را در بدن او به سرانجام می‌رساند.
مسیر برای او سرراست بوده است؛ مسیر طرد روزافزون که متناسب با شرایط تاریخی دگرگون می‌شود؛ تاریخ به تن‌فروشی او نوعی بی‌خانمانی را می‌افزاید؛ و او شاید هرگز نداند که دست تاریخ چگونه پایش را به خرید، فروش و مصرف مواد مخدر باز کرده است. در هرصورت وقفه‌ای رخ نمی‌دهد؛ دستی از فرادست نجات دهنده‌ی او نیست؛ تولد و تربیت در فقر و بی سوادی و نیز تحت خشونت جنسی و شرایطی که او را در جایگاه «خرابکار» یا «دیوانه» می‌گذارد مسیری نسبتا همگون از مطرود بودگی او ساخته است. من در این فرایند، عناصر زندگی‌اش را در جستجوی عنصری عاملیت‌بخش – عنصری برانگیزاننده‌ی سوژگی-  زیر و رو می‌کنم و مدام در ذهنم هرکجا که دست به انتخاب زده تا به وضعیتی بهتر دست یابد را وسواس گون حفظ می‌کنم؛ درعین حال او  در آن سرای ترک اعتیاد و نگه‌داری در مقابل من نشسته و می‌گوید: « بگم باور نمی‌کنی؛ بس که بلا سرم اومده اصلا می‌گم خدا برا چی ما رو نمی‌بره؛ هی دست دست می‌کنه. ده بار خودکشی کردم، باز موندم. اصلا بردنی نیستم؛ می‌گم ما برا چی خوبیم؟ تا به دنیا اومدیم یه پدر مادر الکلی، خوب نبودن ... کتک...من مادرم رو می‌دیدم شلوارم رو خیس می‌کردم؛ پدر بالا سرم نبود، مهر پدری ندیدم. از مادرم نفرت دارم. خدا خدا می‌کنم بمیرم فقط اون دنیا این رو دادگاهی کنم [...]خب این زندگیه؟ نه یه مادر خوب، نه یه پدر خوب. همه می‌گن عیب نداره، خدا داره امتحان می‌کنه... این چه امتحانیه؟ ها؟ [...] من که از زندگی اصلا سیرم، به خدا؛ حالا ناشکریه نمی‌دونم؛ اشتباه میکنم، خدا عالمه [...] یه وقتا که اصلا خسته می‌شم می‌گم دوباره برم مواد بزنم؛ به قرآن... نه شیشه‌ها! هرویین. می‌‌گم بابا بذار برم بزنم، من اصلا واسه این کار ساخته شدم».
در این فرایند طرد از زن بودنش سوال می‌پرسم؛ می‌گویم چه حسی نسبت به زن بودن خود دارد. پاسخش شگفت‌زده‌ام می‌کند: « من راضی نیستم، نه به زن بودنم؛ می‌گم شاید مرد هم بودیم از این بدتر بود». در مقابل‌اش سکوت می‌کنم؛ از خود می‌پرسم کدام قیاس ذهنی به چنین پاسخی منجر می‌شود؟ هرچه هست گویا او طبق دیدگاه رایج به جنسیت خود نمی‌نگرد و بدون شک پشتوانه‌ای زیسته برای چنین قضاوتی دارد.  
3-    چه چیزی تغییر کرده؟
«آن زن» بیش از ده سال در دروازه غار زندگی کرده است، جایی که بیش از همه مورد نفرت اوست. می‌گوید: «کاشکی این ... یه بمب می‌انداخت دروازه غار رو داغون می‌کرد، بس کی شارلاتان خوابیده؛ آبرو ده تا معتاد دیگرم بردن، اعتیاد کجا اینطور دله دزد درست می‌کنه؟ اینا اصلا معتاد نیستن، اینا ذاتا هیولا به دنیا اومدن. من دلم نمیاد یه مورچه رو بکشم، اینا می‌رن یه آدمو می‌کشن. یارو متادونی نیس، هرویینیه؛ می ره این متادون رو می ریزه تو حلق یارو، اوردوز میکنه می‌افته، تا یکی بفهمه، تا یه دکتر خبر کنن معلوم نیست مرد یا موند. به یکی از زن‌های اونجا گفتم من یه هفته اس نمی‌خوابم، [گفت] بیا این قرص رو بخور؛ این قرص رو بخور همانا، من دیگه رو زمین و هوا بودم، خونه‌ی خودمو گم کردم؛ چنان خوردم زمین (نگاه کن) سرم انقد ترکید». 
یا باز می‌گوید: «این دروازه‌غار هم که اومدم چه چیزایی که ندیدم؛ همون جمشید که می‌گن انقد بده، قلعه بوده، فلان بوده، اینجا دیدم؛ می‌رن خونه‌ی همدیگه قرص به هم می‌دن. به‌خاطر یه موبایل انقدی، حالا صدتومن – اصلا صد ملیون- دو تا قرص می‌ریزن بدن بخوری این رو می‌برن. این شد کار؟ آدم بره ناموسشو بده این کارا رو نکنه. اومد و این یارو مرد، چی میخوای جواب بدی، ها؟ [...] اون کارایی هم که ندیده بودم تو دروازه غار دیدم».
او در این گلایه‌ها بیشتر از هرچیز به نوعی تغییر در رویکردهای اخلاقی اشاره می‌کند؛ آن‌چه از نظر او در میان مطرودین هم تغییر کرده، نوع مواجهه‌شان با یک‌دیگر است. البته اصلا به‌صورت مطلق دراین‌باره حرف نمی‌زند؛ بطور‌همزمان از پناه‌گرفتن‌ها و کمک‌هایی که به او می‌شده نیز روایت می‌کند. اما به نظر می‌رسد می‌خواهد شکسته شدن حدودی اخلاقی را توصیف کند که لااقل خودش پیش از این ندیده بوده است.
از سوی دیگر اما تغییرات مثبتی را نیز مشاهده می‌کند: «مثلا این دخترا رو می‌بینم می‌گم خوش به حالتون کاش دوره‌ی ما یه عمو مهران بود یه خانم سعادتی بود، این خیرها بودند... دوره‌ی ما نبودند». او از خشونت‌هایی که در کانون اصلاح و تربیت در نوجوانی‌ش دیده بود روایت می‌کند و در مقایسه مددکارهای امروزی را خیلی خوب ارزیابی می‌نماید که دیگر کودکان را کتک نمی‌زنند.
سخنان «آن زن» تماما روایت و خوانشی از تاریخ است، خوانشی ویژه از نظرگاهی ویژه. خوانش خاصی که یک مطرود با تمام تجربیات و آگاهی‌های خاص خودش بدان دست می‌یابد و قضاوت خاص خود را از آن دارد. این که چنین قضاوتی تا چه حد از سطوح جزئی می‌تواند به سطوح کلان‌تری راه یابد، این‌که چنین قضاوتی تا چه حد در جهت رهایی او از طرد به‌ کار می‌آید و تمام سوالاتی از این دست که از منظر یک پژوهشگر، فعال و امثالهم از قضاوت‌های او مطرح می‌شود، همه و همه در وهله‌ی نخست باید به نفع شنیدن صدای او و خوانش او ساکت بمانند.   


 

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

برگه داده های شهری (3): مشهد
درگذشت خواننده عاشقانه‌ها

Related Posts