ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

تافته جدابافته

 

بهروز   غریب‌پور

آقا محمد شاطر دست او را گرفته است و از کوچه‌هاي پيچ در پيچ شهر مقدس با خود مي‌برد. مقصدشان خانه «آقا سيد عرب» پير و فرزانه است. جمعه است و در همان کوچه‌ها کودکان هم‌سن و سال «محمدرضا» در حال بازي‌هاي بي‌سر‌انجام يا کم سر‌انجام کودکانه‌اند اما او حسرت پيوستن به آن‌ها را ندارد. او واهمه دارد که پير فرزانه و مومن صدايش را و تلاوت قرآنش را به همان اندازه که پدرش پسنديده است، نپسندد و سوره‌ها را در ذهن زمزمه مي‌کند و با لبان بسته، خود را آماده خواندن مي‌کند و بي‌آن‌که بداند به تمريني حرفه‌اي تن مي‌دهد که تارهاي صوتي را ورزيده مي‌کند. 

 آقا محمد شاطر از رعاياي حاج‌آقا سيد علي‌اکبر طبسي، جد کودکي است که دستش در دست اوست و خدمتگزاري‌ است که نمي‌داند دست يک نابغه آواز و موسيقي را گرفته. شايد اگر مي‌دانست هم‌قدم شدن با محمدرضاي شجريان خردسال سعادتي است که نصيب هر کس نمي‌شود از شدت شوق و به جاي آن قاري خردسال که قلبش مي‌تپيد، ضربان قلبش از شماره مي‌افتاد و يا به جاي سلام و عليک معمول و رايج با رهگذران با شادماني مي‌گفت: " آهاي عابران بي‌خيال نگاهم کنيد، من به واسطه همين کودک هراسان از حضور در جلسه قاريان که بي‌نام و گمنام هستند و گمنام مي‌مانند، نامم در تاريخ ثبت خواهد شد..."  نه، او نمي‌داند و نبايد بداند، چراکه او ماموري بيش نيست و حق ندارد اسرار الهي را بداند و پيشاپيش آينده را بخواند. آقا سيد عرب هم نمي‌داند. حاج‌آقا مهدي شجريان هم نمي‌داند. هيچ‌کس نمي‌داند و نبايد بداند. خود محمدرضا نيز نمي‌داند اما به رازي پي برده است: پدرم معلم قرائت قرآن است و سختگير و جدي است و اگر در تلاوت من اشکالي بود و صدايم ناخوشايند بود از من نمي‌خواست که هر روز با صدايي که همه اهل خانه حتي اهل محله مي‌شنوند قرآن بخوانم و باز مي‌دانست که پدرش آن‌قدر نزد آن سيد پير اعتبار و آبرو دارد که حاضر نيست به خاطر اولين فرزند دلبندش پوزخندي نثارش کنند و بگويند: "آقا مهدي! صداي پسرت آن‌چنان که تو مي‌پنداري نيست..." و آقا محمد شاطر هم‌قدم با کودک خجالتي اربابش وارد مجلسي مي‌شود که بر صدر آن پيري با محاسن سفيد و دستاري «سبز» نشسته است و نگاه مهربانانه‌اي، نه آن‌چنان که در‌خور و در شأن يک نابغه باشد، به او مي‌اندازد. محمدرضا سعي مي‌کند که خودش را پنهان کند و چنين نيز مي‌کند؛ پنهان شدن و پنهان ماندن تا مدت‌ها در سرشت اوست، اما آن دستار سبز آن خاطره را بر لوح جانش محفوظ نگه مي‌دارد. نوبت به محمدرضا که مي‌رسد، دستار سبز با آواي آن قاري خردسال به رعشه در‌مي‌آيد؛ صدا کودکانه اما فرشته‌گونه است. انگار ميهماني از آسمان آمده است تا قرآن خدا را به زبان ماورايي بخواند. آن‌چنان که ربنايش سال‌ها بعد با شنونده چنين مي‌کند... و آقا سيد محمد عرب مات و مبهوت به او خيره شده است... محمدرضا از نگاه پدر مذهبي‌اش بايد يک قاري ممتاز بشود و حتما نمي‌داند که لازم نيست فقط قاري قرآن باشي تا شنوندگانت را به عرش ببري اما محمدرضاي خردسال و بعد جوان و پس از آن، چه مي‌تواند بکند که اين حقيقت را به همه بفهماند؟ اثبات اين ادعا راه دراز و رياضت و صبوري مي‌خواهد... نابغه آواز ايراني معلم و ناظم مدرسه مي‌شود و خدا مي‌داند که او هنگام به صدا در‌آوردن «زنگ» چه نت‌هايي را در ذهن و حنجره‌اش تکرار و تمرين مي‌کند؛ در راهروي مدرسه، در کوچه و در خانه زمزمه مي‌کند. به صداي خواننده‌هاي بزرگ گوش مي‌دهد و تکرار مي‌کند. به کوه مي‌رود و مي‌خواند. به دشت مي‌رود و مي‌خواند. به باغ و سبزه‌زار مي‌رود و مي‌خواند. در پانزدهم تير سال 41 که به تهران کوچ کرده است، سر از «راديو تهران» در‌مي‌آورد و در برنامه «برگ سبز» و به همت پيرنيا صدايش کشف مي‌شود، اما با نام «سياوش بيدکاني» و پس از آن در «گلها» با نام «سياوش» صدايش در آسمان ايران مي‌پيچد. نگران است حاج‌آقا مهدي شجريان برنجد. پس زير نام سياوش خود را پنهان مي‌کند به همان شکلي که زمان کودکي و پشت پدرش و در مجلس «حاج‌آقا سيد عرب» خود را پنهان مي‌کرده است... محمدرضا شجريان خود را پشت نام سياوش پنهان مي‌کند... و چرا از اين‌همه نام، سياوش را سپر خود کرده است؟ بي‌گمان انتخاب اين نام تصادفي نيست؛ او عاشق گل‌ها و نام گل‌هاست، آيا پرسياوشان، آن داروي نجات‌بخش، آن گياه دردمندي، آن يادگار بي‌گناهي و خون ريخته سياوش، او را مجذوب چنين نامي ‌کرده است؟ هنوز زود است که پدر باخبر شود. هنوز زود است که مادر آگاه شود و بداند در زهدانش فرزندي با حنجره آسماني پرورانده است. هنوز زود است محمد آقاي شاطر بداند که چه دستاني را در کوچه‌پس‌کوچه‌هاي مشهد در دست گرفته است. 

سياوش بيدکاني تشنه ياد گرفتن است و هوشمندانه مي‌داند که روزي روزگاري بر صحنه‌ها خواهد ايستاد يا خواهد نشست و با صدايش هوش از سر شنوندگان خواهد ربود و بايد آداب بر صحنه رفتن را نيز بياموزد و اين‌گونه شاگرد اسماعيل مهرتاش مي‌شود که استاد آواز و بازيگري است؛ رديف آواز ايراني و آداب بر صحنه رفتن را از او مي‌آموزد و بعدها به فرزند خلفش، همايون، نيز مي‌گويد و توصيه مي‌کند که اصول بر صحنه رفتن را بياموزد. دور از ايرانم و روزي براي استادم، پروفسور «لانفرانکو دي ماريو»، نوار يکي از آوازهايش را پخش مي‌کنم تا بدانم آيا اين ايتاليايي عاشق موسيقي از صداي او لذت مي‌برد يا نه و او پس از شنيدن آواز محمدرضا شجريان، سرمست مي‌گويد: "نمي‌دانم چه مي‌گويد اما قناري خوش‌آوازي را تصوير کردم که در باغي سرسبز و معطر مستانه مي‌خواند و دلش مي‌خواهد تا ابد بخواند. او کيست؟" من مي‌گويم محمدرضا شجريان است و او که از تکرار نام استاد عاجز است مي‌گويد: "همان قناري که گفتم بهترين نام است" و راست مي‌گويد. هر بار که همديگر را مي‌بينيم مي‌پرسد: "از قناري چه خبر؟" و من باافتخار مي‌گويم: "او مي‌خواند و اوج مي‌گيرد." 

در باغ فردوس، چه نام بامسمايي، در تهران براي نخستين بار او را مي‌بينم و آرزو مي‌کنم که روزي ميزبانش شوم و تا سالي که کشتارگاه به باغ فردوس، به فرهنگسراي بهمن تبديل نشده است، چنين سعادتي نصيبم نمي‌شود اما مي‌دانم آن‌قدر خوشبختم که او دعوتم را خواهد پذيرفت و به‌رغم همه دشواري‌ها، هشت شب صداي ملکوتي‌اش در تالار بسم‌الله‌خان همه ما را به عرش مي‌برد؛ حالا او دست ما را گرفته است تا به جاي کوچه‌هاي شهر مقدس، ما را به بام‌هاي آسماني ببرد و با شعر لسان‌الغيب مي‌برد و ما را از کنار حافظ عبور مي‌دهد و بهشت را و باغ فردوس را و همه باغ‌هاي خيال را و همه سبزهاي جهان را با خط خوش کلامش تصوير مي‌کند. او همان فرشته باغ فردوس است. او همان قناري باغ‌هاي سبز است. او چه بخواند و چه نخواند بر دوام است. او تافته جدا بافته است. 

بهروز غریب پور عضو شورایعالی انسان شناسی و فرهنگ است. 

این مطلب در چارچوب همکاری انسان شناسی و فرهنگ و مجله  کرگدن منتشر می شود.

 

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

آمریکا: شکست کامل جامعه روشنفکری
جنگ به روایت احمد محمود

Related Posts