منبع: کتاب آنچه که انسان شناسان انجام می دهند
نوسینده: ورونیکا استرنج


فرهنگ و فعالیتهای توسعه محور
اسکارلت اپشتاین
تحصیلات عملی و حمایت تحصیلی (PEGS)، کینگزوِی، انگلستان

بیست سالی می شود که بازنشسته شده ام و درطیِ این دوران  بطور مداوم در حوزه انساشناسیِ توسعه فعالیت داشته و پروژه های تحقیقاتی ای را که به مشکلاتِ جوامعِ درحالِ توسعه می پردازد هدایت می کردم. اولین پروژه من یک مطالعه "چهار ساله فرافرهنگی از رشد جمعیت و فقر در روستاها و دومین پروژه هم یک مطالعه کارمحور از نقشِ زنان روستایی در امر توسعه بوده است". در این تحقیق هم با دانشجویان جهان سومیِ مقطع دکترا همکاری داشتم: بیست درصد دانشجویانم امروز در کشورهای زادگاهشان به درجه استادی رسیده اند و بیست درصد دیگر در حوزه سلامت و تحصیلات مشغول بکار هستند و شصت درصد مانده هم در پروژه های مربوط به امر توسعه در آفریقا و آسیا فعالیت دارند.
بعنوان یک مشاور، بر کاهش سطح فقر و توسعه روستایی بطور کلی، و بالخص در حوزه نسلِ درآمدی برای برخی زنان به شدت فقیر متمرکز شده ام. با مطالعه در سطحِ جوامعِ خُردی چون جنوب هند و پاپو در گینه نو به فهمِ عمیقی از رابطه درونی فرهنگ و فعالیتهای توسعه محور دست یافته ام و در کار خودم بر نقشِ مهمی که فرهنگ در پاسخِ به فرصتهای توسعه محورِ جدید ایفا می کند تاکید داشته ام. دانشِ انسانشناسانه من موجب شده اقتصاددانانی که همواره بر الگویِ " فردِ عقلانیِ اقتصادی" تاکید داشته اند امروز تنوعاتِ فرهنگی را هم مدنظر قرار دهند و همین مساله از آمارِ شکستِ پروژه ها کاسته است.

اگر ایده آل گرایانه نگاه کنیم انسانشناسان باید در تمامیِ این مراحل دخیل باشند. برای مثال تـِد گِرین  سالیانِ مدیدی در امر توسعه کار کرده است (گرین را ببینید 1986). همین مساله هم منجر به این شد که در پروژه ی مرتبط با گروههای خودیاریِ زنانه یا همان "zenzele" در سوازیلند همکاری داشته باشد (گرین 1998). در تحقیقاتِ اولیه روشن شد که یک رابطه مثبت میانِ این گروههای خودیاری و پروژه های توسعه محور وجود دارد.  بنابراین سازمان امدادِ آمریکا (USAID) تصمیم گرفت به رهبرانِ این گروههای خودیاری دانشِ توسعه بیآموزد و از گرین خواسته شد تا برنامه این دوره آموزشی را تنظیم نماید. پس از هفت سال استمرارِ این آموزه ها به وی امر شد تا بازگشته و پیشرفت حاصله را مورد ارزیابی قراردهد. تحلیلِ کیفیِ وی که برمبنایِ تحقیقِ قومنگارانه دقیقی در آن منطقه بود تاثیراتِ اجتماعی و اقتصادیِ فراوان و غالبا نامحسوسِ این برنامه آموزشی را روشن ساخت و به حوزه های نظریِ وسیعتری درباره توسعه روستایی و جایگاهِ سیاسیِ زنان تسری یافت.

          اِعمالِ تدابیر و برنامه های جهانی
اِدوارد گرین
دانشمند محقق ارشد، مرکز مطالعات توسعه و جمعیت هاروارد
در اواخر دهه 1970، تمامِ تلاشم را برای کسبِ یک کرسیِ دانشگاهی بکار بردم. در رشته هایی چون انسانشناسی تعداد فارغ التحصیلانِ مقطع دکترا از حد نصاب گذشته بود زیرا افرادِ زیادی چون من بودند که برای جلوگیری از جنگ ویتنام به راهکارهای زیرکانه ای از طریق محیطهای تحصیلی دست یافته بودند. درطیِ اقامت دوساله من در دانشگاه ویرجینیای غربی همکاری به من گفته بود که اِعمالِ انسانشناسی برای حلِ مشکلاتِ کشورهای درحالِ توسعه از کار کردن بر موضوعِ مقاله ام که همان شجره مادرانه بود رضایت بخش تر است.
در سال 1980 بعنوانِ یک دانشمند علوم اجتماعی تصمیم گرفتم به یک فعالیت سه ساله در سوازیلند درباره بیماریهایی که منشا آبی دارند بپردازم. اما خیلی زود از آنچه در سر داشتم دور شدم و با درمانگرانِ سنتیِ این بیماری دمخور شدم  (همانهایی که به غلط دکترِ جادوگر خطاب می شوند). اینطور شد که برای این پروژه دوم به مطالعه بر درمانگرانِ سنتی به مثابه همکارانِ بالقوه امرِ سلامتِ عمومی نیاز شد تا کارهایی ازقبیلِ ارتقایِ درمانِ دهانیِ جذبِ آب برای کودکانی که به بیماریهایِ آبی مبتلا هستند صورت گیرد. از اینکه این مطالعه جانبی را پذیرفته بودم خوشحال بودم و وارد پروژه ای شدم که حدود بیست سال طول کشید. حاصل کار ما هم کارگاههایی بود که در آن دانش درمانی و پزشکی در حوزه بیماریهای آبی و بعدتر راههای پیشگری از بارداری و بیماریهای جنسی از قبیل ایدز بصورت دوجانبه معاوضه میشد (از اصطلاح آموزش اجتناب کردیم). جدای از سوازیلند در آفریقای جنوبی، موزامبیک و نیجریه هم شروع بکار کردم و برای دوره کوتاهتری در زامبیا هم بعنوان مشاور در چنین طرحی حضور داشتم. فرضیه ای که به کار ما انگیزه می بخشید این بود که تلاشها در حوزه سلامت عمومی با هدف تشویق به تغییر در رفتار یا استفاده از تکنولوژیهای جدید باید از اعتبار، منزلت و در دسترس بودگیِ درمانگرانِ سنتی، مخصوصا در کشورهایی که بیمه سلامت اجتماعی سطح پایینی دارد سود ببرد. یعنی ایده ما این بود که بجای تقابل یا نادیده انگاریِ درمانگرانِ سنتی بهتر است با آنان همکاری داشته باشیم.
تحقیقات نشان می دهد که درمانگران سنتی خیلی از موارد بیماریهای جنسی در آفریقا را معاینه یا درمان کرده اند.  حتی گاها از چاقو یا تیغ یعنی همان ابزاری که انتقال ایدز را موجب میشود برای استعمالِ دارو بهره برده اند. حداقل هشتاد درصد آفریقایی ها، حتی افرادی که به متخصص رجوع میکنند، برای درمان اقسامِ بیماری ها به درمانگران سنتی متکی هستند. در موزامبیک نسبتِ اتکا به درمانگران سنتی حتی بیشتر هم می باشد. مطالعات ابتدایی جمعیتیِ همکاران ما نشان می دهد که به ازای هر 200 نفر یک درمانگرِ سنتی وجود دارد درحالی که برای هر 50000 نفر تنها یک دکتر موجود است و 52 درصد دکترها هم در پایتخت متمرکز می باشند.
با ارائه تحقیقی که شامل اطلاعاتِ قومنگارانه است ما قادر خواهیم بود به یک زمینه مشترک میانِ اندیشه بومی و پزشکی غربی با نگرشی که شامل اعتقادات و فعالیتهای مردم منطقه باشد دست یابیم. فرضِ ما این بود که فعالیتهای قومدرمانی (با مقیاسِ بهداشت همگانی غربی) می تواند هم برای امر بهداشت مفید باشد و هم مضر و یا اصلا بی تاثیر، اما حتما از لحاظ فرهنگی ارزشمند است و در عینِ احترام به بازماندگان در امورات آنها مداخله ای صورت نمی گیرد.
در مرحله بعدی رویه ای اتخاذ کردیم برای ارتباط با درمانگران محلی ای که شاملِ این شاخصه ها بوده اند. همکارانِ پزشک ما هم برای بسطِ استراتژیهای تعلیمی واجد اطلاعات پزشکی لازمه درباره دانش بهداشتِ بومی منطقه بودند که درنتیجه به گزینشِ اسامیِ محلی برای اقسامِ بیماریها منجر شد.همچنین توانستیم نظرات و نمادها و فعالیتهای منطقه ای را به حدِ امکان برسانیم.
من تحقیقاتم در حوزه پزشکیِ قومی درمانگرانِ آفریقایی را در کتب و مقالات ژورنالیستی و کنفرانسهای متعددی منتشر ساختم. مهمتر اینکه سازمانهای حامیِ این تحقیق من جمله ملل متحد، بانک جهانی، امدادرسانیِ آمریکا و سازمان بهداشت جهانی به این نکته پی بردند که برای تحقق هدف بهداشت عمومی لازم است با درمانگران محلی همکاری داشت.
اغلب آرزو میکنم ایکاش در این حوزه تحقیقی کارم را ادامه میدادم زیرا در سال 2001 کارم جهتی یافت که در محیط مشابه جذابیت کارِ پیشین را نداشت. تحقیقات من نشان داد که داشتنِ شرکای جنسی متعدد در یک زمان، انتقالِ جنسیِ ویروسِ HIV را به یک اپیدمی مبدل میکند پس لازم است همزمان با افزایشِ استفاده از کاندوم این جنس رفتارها را هم تغییر داد. اوگاندا در میانِ دیگر کشورها از بالاترین آمار ابتلا به ایدز برخوردار است. راهکارهای پیشگیرانه ای هم که در آنجا اتخاذ شده معمولا بر تغییرِ رویه های رفتاری من جمله کاهشِ دفعاتِ همخوابگی استوار است، هرچند مساله کاندوم و تاخیر در نخستین تجربه جنسی به قوت خود باقیست. اما این حقایق بدیهی راجع به مساله ایدز به ندرت مورد پذیرش قرار می گیرند. همیشه فکر میکنیم میتوان درموردِ مشکلاتِ رفتاریِ پیچیده ای که ریشه در فرهنگهای مختلف دارد به فن آوری پناه برد. من طی سالهای 2001-2 مشغولِ نگارشِ کتابی با عنوان بازاندیشیِ راهکارهای اجتناب از ایدز بودم و تا آنجایی که درتوانم بود راجع به آن روشنگری میکردم (گرین 2003). با شخصی اوگاندایی که متخصص بیمارهای عفونی در هاروارد بود تیمی تشکیل دادیم و معمولا راجع به آن با دیگران من جمله در تلویزیون صدای آمریکا صحبت می کردیم. چهار بار در کنگره حاضر شدم و در واشینگتن پست و نیویورک تایمز مطالبی نوشتم و درکل هرجا تریبونی یافتم این مهم را متذکر شدم که فعالیتها برای تغییر در رفتارهای جنسی مخصوصا در مورد مساله ایدز باید توسعه یابد.
در دسامبر 2003 از من خواسته شد که در چهار کشور افریقایی با هیئتی مرتبط با امرِ ایدز همراه باشم. از کتابم یکماه پیش از سفر رونمایی شده بود و همین باعث شد بحثها و نظراتی حولِ فعالیتهای پیشگیرانه از ایدز صورت بگیرد. حالا دیگر تقریبا به همه ثابت شده بود که هم پیشگیریهای اولیه که ریشه در مباحث رفتاری دارد و هم دخالتهای تکنولوژیکی که کاهنده خطر است هردو به یک میزان نیاز است.

ارتباط دهـیِ حقـایقِ متعـدد
توسعه هم مانند امدادرسانی بعنوان فرآیندِ کلی نگرانه نیروهای کمک رسان به طرف ضعیف تر تصویر و ارائه میشود، اما هرچند این مساله اغلب اشاره به قدرتِ نابرابرِ طرفین ماجرا دارد اما بهتر است هر دو مقوله امدارسانی و توسعه تعاملی بینِ این دو گروه درنظر گرفته شود. انسانشناسان دیرزمانی است که میدانند در امرِ توسعه "حقایق متعددی" نهفته است (گریلو و استیرات 1997) و یکی از مشارکتهای اصلیشان در انجامِ تحقیقی قومنگارانه بوده که به " ارتباطی میانِ درک و فعالیتهای افراد بومی و محققینِ خارجی و فعالانِ امرِ توسعه" منجر شود. (سیلیتو 1998:224).

          ارتقایِ حضورِ موثر در امرِ توسعه
پُل سیلیتو
استادِ انسانشناسی، دانشگاه دورهام
من بعنوان مشاور در آژانسهای بین المللی و دوجانبه (DfID،FAO، UNESCO،GTZ) و شرکتهای بین المللی نفتی و معدنی کار کرده ام. همچنین از بودجه تحقیقاتی برای اختصاص دادن به دانش بومی در برنامه های توسعه برخوردار بودم( از دانش بومی مختصرا با لفظ IK  یاد می شود). این تحقیق شامل همکاری با فعالان امر توسعه و دانشمندان منابع طبیعی میشد تا فعالیتشان با نگاهی محلی پیش رود.
پروژه های توسعه محور به مراحل مختلفی چون شناخت پروژه، برنامه ریزی و آماده سازی، ارزیابیِ نظرات، تکمیلِ پروژه، بررسی و ارزیابیِ نهایی تقسیم میشود و انسانشناسی هم در تمامیِ این مراحل حضورِ موثری دارد. بدلیلِ شناختِ مناطق و جوامعِ حاضر در آن طیِ تحقیقاتِ پرشماری که از جانب انسانشناسان انجام شده آنان قادر به همکاری در مرحله شناخت پروژه می باشند و یحتمل خواهند توانست بومیان را هم در این پروسه دخیل سازند. موفقیت این پروژه ها بستگی به حضور جدیِ ذینفعانِ آن دارد اما اغلب تمامیِ پروژه ها توسطِ متخصصینی که اطلاعات محلی چندانی ندارند هدایت می شود. برای مثال نشستی را با گروه IFAD بخاطر دارم که به ماموریت شناخت پروژه در جنوب آسیا مربوط بود. آنان طی یک ماه به شش کشور رفته و حدود یک روز یا بیشتر را در هر یک از آن کشورها می گذراندند درحالی که حتی راهی برای شناختِ پروژه های بالقوه هم نبود چه برسد به دخیل ساختن افراد. برخی از اصطلاح تمسخرآمیز "گردشگران توسعه" برای اشاره به چنین مشاورینی استفاده می کنند.
انسانشناسان حتی قادرند در مرحله برنامه ریزی و آماده سازی و ارزیابیِ نظرات مشارکت داشته باشند. آنان از نقطه نظری برخوردارند که به ارتقای حضور موثر منجر می شود و هرگز یک الگوی پیشاپذیرفته را تحمیل نخواهند ساخت. دخیل ساختن انسانشناسی در پروژه ها به ارتقای نگرشهای محلی  ختم می شود و از شنیده شدنِ صداهای محلی به زبان خودشان اطمینان حاصل می کند. مثلا طی یک پروژه آبیاری در بنگلادش مشخص شد که درکی درست از حقوقِ بومی زمینداری و ساختارهای قدرت محور روستاها برای تنظیم یک برنامه موثر ضروری است. این مساله صرفا یک مهندسی کانالها و مجراهای عمیق نبود بلکه مساله ماندگاری و کارا بودنِ برنامه ای بود که از جهت محلی معقول به نظر برسد. اهمیت مشاوره محلی طی برنامه چندمیلیارد دلاریِ فعالیتهای مربوط به سیل (FAP)که در آن سد و کانال ساخته میشد کاملا روشن بود. به یاد دارم یک از مشاورین شیلات DfID با شگفتی پرسیده بود که چرا محلی ها خاکریزِ جدیدی حفر کرده اند که توافقاتِ پرهزینه حفاظت دربرابر سیل را با مشکل مواجه میکند: "چه چیزی آنها را مجاب به چنین عملی ساخته؟" درنهایت مشخص شد که خاکریزها اجازه خروج به آبِ سیلهای موسمی نداده و درنتیجه کشاورزان قادر نبودند کشت برنج خود را ادامه دهند.
انسانشناسان در مرحله تکمیل پروژه هم حضور دارند و این حضور از طریق مدیریت دیگر کارمندان که همان مشارکین محلی هستند صورت می گیرد. در این مرحله هم انسانشناسان از طریق آشنایی یافتن با روشهای متفاوت فرهنگی کار کردن با اجتناب از تحمیل رویه های "غربی"  مشارکت دارند. آنان حتی قادرند در مراحل بررسی و ارزیابیِ پروژه همکاری داشته و پرسشهایی دور از زهن مطرح نمایند.
بیشتر فعالان امر توسعه و دانشمندان علوم طبیعی در این حیطه خود را متعهد به حذف عامل جان ستانِ فقر میدانند و با تلاشهای ما همدل هستند و میدانند که در گذشته هزینه های گزافی صرف افرادی شده که همواره نظرات بومیان را نادیده انگاشته اند. اما تمامیِ این افراد انسانشناسی را امری پیچیده میخوانند. مثلا یکی از همکاران دانشمند علوم طبیعی گفته بود همکاری با شما انسانشناسان مانند "پریدن از یک هواپیما بدون چتر نجات است با این امید که اوضاع روی زمین روبه راه خواهد بود." پس لازم است برای فهماندن اهمیت انسانشناسی سخت تر تلاش کنیم.
دخیل ساختن دانش بومی در فرآیند توسعه همواره امری چالش برانگیز بوده است. باید حواسمان باشد که مطالباتِ توسعه محورانه از جهات زمان و هزینه به صرفه باشد و درعینِ اجتناب از سهل انگاریِ پیچیدگیها، بینشهای انسانشناسانه ای را بکار گیریم که برای افراد غیرحرفه ای هم مفهوم باشد. یگانگیِ دانش بومی – در سطحِ محدود و از جهتِ جغرافیایی متعلق به همان منطقه و از جنبه فرهنگی ویژه- مشارکتِ آن را در امرِ توسعه مشکل نموده و عمومیت یافتگیِ آن را که منجر به فعالیتها و تدابیرِ وسیعتری می شود، مشکل میکند. ما به مبانی ای احتیاج داریم که امرِ عمومیت یافتگی را بدون دریافتِ مفاهیم نامرتبطِ سهولت بخشد. [در همین راستا] من و همکارم به نوعی روش شناسی دست یافتیم که این امر را یاری می کند (سیلیتون، دیکسون و بار 2005).
برای تحقیق درحوزه دانش بومی به رویکردی چندموضوعی نیاز است که همدلیِ دانشمندان علو اجتماعی با متخصصین تکنیکی دیگر حوزه ها را تضمین نماید. یک بینش چندوجهی شامل فراگیریِ رویه های مختلف از افراد مختلف من جمله بومیان است. لازم است نظرات متنوع تمامی احزاب شنیده شود. مثلا گفته می شود که جنگلهای باران خیزِ پاپوا در گینه نو محیطهای "جدیدی" نـیستند و هزار سالی میشود که انسانها در آن دست  میبرند، پس فکرِ ایجاد مناطق حفاظتی با بیرون انداختن انسانها ازجهت اکوسیستمی منطقی نمی باشد (حتی اگر ازجهت سیاسی قابل اجرا باشد) زیرا همین افراد مدت زمان زیادی بخشی از همین اکوسیستم بوده اند. برای ایجاد مناطق حفاظتی ضروری است که زیست شناسان با انسانشناسان همکاری تنگاتنگی داشته باشند تا از کارکردهای جنگلهای منطقه آگاهی یابند. موفقیت در این امر نیازمندِ توافق، تملکِ اشتراکی و مطرح شدن آزاد مباحث است. ضروری است که جوی مشارکتی شکل بگیرد تا علایق هیچ یک از بومیان و دانشمندان نادیده انگاشته نشود و تمامی احزاب در مذاکرات نقش داشته و مهارتهای حیاتی و دانش لازمه بکارگرفته شود.
طیِ فعالیت در حوزه توسعه بهتر است انسانشناسان در حوزه هایی چون بهداشت، آمار، حکومتداری، منابع طبیعی، مهندسی و تحصیلات دانش کافی کسب کنند. علاقه شخصی خودم مدیریت منابع طبیعی، فن آوری مناسب و توسعه با کمی تمرکز برماندگاری و تغییر روابط اجتماعی و سیاسی می باشد.
درنگاه اول شاید کارکردِ دانش بومی شفاف به نظر برسد به نحوی که گویا تنها لازم است نظرات بومیان را جویا شویم. اما کمی بعدتر با مسائلی فرافرهنگی مواجه می شویم که آنچه ازپیش میدانیم را به چالش میکشد. این دانش گسترده است و متمرکز نیست و گاها محلی ها هم بدان آگاهی دارند. بیشتر سطح اطلاعات از جانب فعالیتها است که تسری می یابد و افراد در بیان تمامیِ دانسته های خود ناتوانند. امکان دارد این دانش سینه به سینه به زبانی ناشناخته مثلا از طریق نمادها، اسطوره ها و مراسمات و غیره بین نسلها انتقال یابد و ترجمه آن به زبانی خارجی به فهم نادرست آن منجر میشود. پویاییِ دانش بومی به نوبه خود مشکل آفرین است زیرا یکبار برای همیشه قابل ثبت نیست. پس به یک استراتژیِ نیازمندیم تا دانش بومیِ جاری با دخالتهای توسعه محور ارتباط بگیرد.
چندین سال (نه هفته یا ماه) طول میکشد تا به بینشی معنادار از دانش و فعالیتهای بومی دست یابیم و از چنین منظری برای آژانسهای توسعه یک "ترجمه فرهنگی" حاصل کنیم. همین مساله اغلب در شرایطی که مطالبات کوتاه مدت سیاسی برای دستیابیِ سریع به نتیجه مطرح می شود مشکل آفرین است. اما مساله فقط آن زمانی نیست که صرف یادگیری زبان، قابلیتهای فرهنگی، سناریوهای اجتماعی و غیره می شود بلکه آن زمان و انرژی ای است که هزینه می شود تا اعتمادِ بومیان جلب شود؛ بومیانی که اغلب حق دارند به خارجی ها و نیاتشان مشکوک باشند.
ما قادر نیستیم فرهنگها را با نگاهِ ایزوله به بخشهای انفرادی آنها درک کنیم بلکه باید کلیتِ یک فرهنگ را مورد بررسی قرار داد. مثلا در حوزه توسعه نفتی در پاپوای گینه نو، باورهای مذهبی چندان حائز اهمیت شمرده نمیشد و نتیجه آن شد که وقتی مردم گمان کردند نفت از درون یک مار چندسر بیرون می آید شروع به پرتاب نیزه به سمت آن کردند. این اتفاق ریشه در باوری داشت که ارواح گاهی خودشان را در کالبدِ یک مار وحشتناک ظاهر میکنند. از همین رو هراس از عواقبِ هستی شناسانه توسعه نفتی و گازی فزونی یافت، زیرا تصور میشد که به فاجعه ختم میشود. همچین نگاهی از جانب کارمندان نفتی عجیب به نظر می رسد اما آنها باید با چنین عقایدی آشنا باشند تا مطالبات و عکس العملهای صاحبان زمین را درک نمایند زیرا موافقت این صاحبان برای امر تولید ضروری است.
ضمنا لازم است نسبت به انباشتگیِ اطلاعاتِ قومنگارانه نامرتبط با امر توسعه و افرادی که با ارائه دانش خود از طُرقِ خارج از کنترل موجب تضعیف امر توسعه می شوند آگاه باشیم، و حتی حق اظهار نظر از آنها ستانده شود. اینها همان مسائلی است که انسانشناسان برای مواجهه با آنها آموزش دیده اند تا در زمان لازم به امر توسعه یاری رسانند و اکنون زمان فوق العاده ای برای نقش آفرینی است.  

"حقایق متعدد" بوسیله کالبدهای متنوعِ دانش که اغلب به شدت خاص و منسجم هستند شکل یافته اند . این حقایق شامل حوزه های کارشناسی مختصِ خود بوده که هراندازه ضرورتا برای گروه فرهنگیِ موردنظر حائز اهمیت باشند، ممکن است در ایجادِ خروجیِ موفق در یک پروژه توسعه محور فاقد ارزش باشند. دانش بومی در حوزه های دیگری چون پزشکی و حفاظت محیطی هم حرفهایی برای گفتن دارد و انسانشناسان همواره در صیانت از ماندگاری و ارزش بخشیِ آن موثر بوده اند. دارِل پوزی سالیان زیادی را صرف ثبتِ دانش گیاهشناسیِ جوامع بومی در آمریکای جنوبی کرد و از اهمیت این حوزه در امرِ مدیریت بومزیستی معاصر  صحبت کرده (پوزی 2002). راجیو سینها و شوتا سینها (2001) به جمع آوری دانش بومیانِ هندی از داروهای گیاهی مشغول شدند و میشل هِگمون و همکارش با مطالعه ی همین امر درمیانِ بومیان آمریکا از زمان پیش از تاریخ تا کنون به برخی مفاهیم مرتبط با کشاورزی و فعالیتهای امروزه پی برده اند (هگمون 2005).
راهکارِ کلیدی برای اطمینان یافتن از استعمالِ این دانش بومی در امرِ توسعه ریشه در رویکردهای جمعی ای دارد که برای تحقیق انسانشناسی حیاتی است. 
امروزه خیلی از روشهای تحقیقی انسانشناسانه در امرتوسعه توسعه جهانی بکار می رود... جنبش سنجش تحقیق جمعی (PRA) که در دهه های 80 و 90 میلادی در توسعه جهانی ظهور یافت و حتی از جانب سازمانهایی چون بانک جهانی و امداد آمریکا مورد استفاده واقع شد، راهکارهایش را بر مبنای انسانشناسی تنظیم می کند... هدف از استعمالِ روشهای جمعی، دخیل ساختنِ خودخواسته ی بومیان بجای وضعیتی است که آنها را ابژه تحقیقی قرار می دهند که خروجی آن جز به سود دانشمندان نیست. (رُدز 2005:72)
رابرت رُدز ( فصل اول، مبحث حمایت) به تلاشهای انسانشناسانِ کشاورزی که در مرکز بین المللی سیب زمینی مشغول بکارند اشاره  میکند. این مرکز 5 هدف اصلی دارد از قبیل: افزایش تولید سیب زمینی، حفاظت از محیط، نجات تنوع زیستی، بهبود بخشی تدابیر و ارتقای تحقیقات ملی. انسانشناسان با تیمِ تحقیق چندمحوریِ این مرکز در تمامیِ اهداف ذکر شده همکاری داشته اند و نقش کلیدی ای در اهمیت بخشی به منظرگاهِ بومی ایفا کرده اند.
انسانشناسان به گروهی از دانشمندان همکاری داشته اند که در حوزه فن آوریهای مربوط به پس از برداشتِ محصول در ایجاد یک سیستم جدید ذخیره سازی سیب زمینی های کشت شده ای که تدریجا از جانب بیش از هزاران کشاورزِ بیش از 20 کشور جمع آوری شده بود، مشغول بکار بودند . بعنوان دلال فرهنگی، انسانشناسان نشان دادند که پیش فرضهای علمی از شرایط زمینداری درست نبوده که همین درنهایت منجر به ایجادِ زمینه ای مشترک  برای ارتباط دانشمند و  زمیندار شد.
انسانشناسان در برجسته سازیِ نگرانیهای واقعی زمینداران موفق شدند و توانستند  مزایای استفاده از  روشهای ذخیره سازی ای را نشان دهند که درعین عملگرایانه بودن با سنتهای فرهنگی و اجتماعی بومیها نیز منطبق می باشند. با "ترجمه" تجربیات زمینداران و نشان دادنِ فواید آن، انسانشناسان توانستند به جامعه علمی ثابت نمایند که رویکردهای مشارکتی نتایج بهتری درپی دارند. مرکز نامبرده رویه توسعه محور خود را با حقایق فرهنگی منطبق ساخت، تیم چندموضوعیِ ما هم روشهای جدیدی برمبنای آن ابداع کرد و الگوی حاصله منجر به ظهور جنبش تحقیقِ جمعی شد.
مزیت انسانشناسی در این گونه تحقیقات در روش شناسیِ قیاسیِ آن و توانایی تحلیلِ کلیت سیستم است و نه فقط بخشهای تشکیل دهنده آن سیستم. دیگر دانشمندان این مرکز از قبیل پرورش دهندگان و متخصصین حوزه کشاورزی، از دانه های تحت مطالعه خود دانشی دقیق اما کاهشگرانه ای داشتند. اما انسانشناسان به چگونگی انطباقِ سیستم کشاورزی با محیط و نقش فرهنگ انسانی در این انطباق علاقمند بودند. (رُدز 2005: 75)
انسانشناسان آغاز به جمع آوری اطلاعات در حوزه تولید سیب زمینی در 132 کشور مختلف کردند و الگوی ِ جامع قوم نگارانه گروه  هم از آن زمان تاکنون در تحقیق بر دانه های مختلفِ سراسر جهان اِعمال می شود.
کشاورزی هنوز بعنوان یک فعالیت انسان محور برای انسانشناسان توسعه جذابیت دارد. جیمز فِرهِد (1990،1993) بردانش بومی در امر کشاورزی در جوامع حاضر در زِیره (Zaire) متمرکز شد؛ الیزابت کرول و دیوید پارکین (1992) گروهی محقق را دور هم جمع کردند تا به رابطه میان انسانشناسی، محیط و توسعه بپردازند؛ کارِ پاتریک هِرمن و ریچار کوپر (2003) به تاثیرات مذاکرات تجاری بین المللی بر کشاورزانِ اروپا می پردازد و تحقیق میراندا ایروینگ بر مسائلی متمرکز است که حولِ کشاورزی و آبیاری در عمان جریان دارد (زندگینامه خودنوشتِ ایروینگ را در بخش نتیجه گیری بخوانید).  کشاورزی تنها یک فعالیت اقتصادی و عملی نیست بلکه یک روش زندگی است و میشل دومینی (2001) هم طیِ تحقیق میان دامداران مناطق مرتفع در نیوزیلند فهمید که چگونه یک جامعه مهاجر هویت خود را به زمین وابسته است.
کشاورزی حتی در بهترین شرایط تاریخی هم روش متزلزل برای امرار معاش است و به همین دلیل تمامی پروژه های توسعه محور موفقیت آمیز نیستند.  بعضی اوقات از انسانشناسان درباره شکستهای حاصله پرسیده می شود. مثلا در رودخانه تیتیکاکا واقع در ارتفاعاتِ مرزیِ پرو و بولیوی، بنجامین اورلوف و دومینیک لوویِل (1989) به مقایسه کارخانجات خصوصیِ کنسرو ماهی با آبگیرهای ماهیگیریِ خصوصی و دولتی و یک پروژه استخر محصور پرورش ماهیِ متعلق به سازمانهای مردم نهادِ بین المللی پرداختند.  تمامی این اماکن به منظور توسعه  پرورش ماهی احداث شده بود اما تمامیشان پس از 20 سال با شکست مواجه شدند. تحلیل قوم نگارانه مشخص کرده بود که  در پروژه های توسعه محور "زمینی" باید محتاطانه تر عمل شود و اینکه شکست حاصله نتیجه محاسبات اشتباه بوروکراتهایی دولتی بود که قادر به کنترل صید بیش از اندازه از آبگیرها و یا بهره جویی از متخصصین این امر نبودند. در این مورد سازمانهای مردم نهادِ دخیل قادرند که بدون محاسبه خروجی پروژه را پیش ببرند، یعنی همانچه که کارول اسمیت (1996: 41) آنرا "نبودِ مسئولیت پذیریِ عمومی ازجانبِ آژانسهای توسعه در اقصی نقاط جهان سوم" مینامد.
طبیعتا نشان دادن نقاط ارتباطی میان تلاشهایی که در امر توسعه صورت می پذیرد و واقعیتی که بعدها رخ می نماید مانندِ مشخص سازیِ  فاکتورهایی که موفقیت پروژه را تضمین می کنند، عمل دشواری است. جِنین وِدِل یه دهه را صرف مطالعه بر تاثیرات کمکهای غربی به اروپایی شرقی بعد از فروپاشی کمونیسم کرد و مشخص ساخت که چنین فرآیندی باید طی شود:
من قضیه کمک رسانی را از تدابیر، تجویزات، بیان و حالت سازمانی حامیان... تا پذیرندگانی که به شکلی دراماتیک تحت تاثیر این تدابیر بودند پیگیری کردم... درنهایت به این نتیجه رسیدم که روشی که امدادگران با امدادشوندگان ارتباط میگیرند در ماحصلِ امدادرسانی نقشی حیاتی ایفا میکند. افرادی که درگیر ماجرا هستند، ابزاری که با استفاده از آن این ارتباط شکل میگیرد و شرایطی که در آن با هم مرتبط میشوند از اهمیت بسزایی برخوردار است. و همین دقیقا عنصرِ مغفول این فرآیند بود... افراد زیادی نیاز به امر کمک رسانی و مشکلاتی که درپی خواهد داشت را متذکر شده اند... اما  روش کمک رسانی و اینکه از جانب چه کسی و به چه کسی و با چه هدفی ارائه شود  و شرایطی که این افراد و فعالیتهایشان را احاطه کرده چیست، هم خیلی مهم است. همین مساله مشخص می کند که پذیرنده امداد واقعا چه چیزی دریافت می کند و چگونه به آنچه که دریافت کرده واکنش نشان می دهد و آیا امدارسانی موفق بوده یا نه. (وِدِل 2004: 14-15)
به منظور افزایش فعالیتهای اقتصادی به خیلی از پروژه های توسعه محور وام تعلق می گیرد. این وام این پتانسیل را دارد که نه تنها تغییر اقتصادی ایجاد کند بلکه ارتباطات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی را هم بازآفرینی خواهد کرد. دراینجا سوالاتی کلید مطرح می شود: ابتدا اینکه چه کسی از قِبَلِ این وامها منتفع خواهد شد؟ چه کسی بازنده این ماجراست؟ و چنین طرحهایی چگونه بر عقاید فرهنگی، ارزشها و فعالیتها اثر خواهد گذاشت؟ چنین سوالاتی نظرِ ریموند اوکازیو را به جوامعی که در هندوراس برای اقدامات بهداشتی وام دریافت کرده بودند جلب کرد (اوکازیو 1995). با انجام تحقیقاتی در بنگلادش سیدنی روث شولر و سعید هاشمی مشاهده کردند که مانند دیگر پروژه های توسعه محور، در طرحهای اهدای وام هم مشکلاتی پیرامون جنسیت و برابری وجود دارد. تحقیق آنها به مشارکت زنها در طرحهای اعتباری شهری، تاثیرات نیروبخشِ خوداشتغالی بر وضعیت و استقلال زن و کنترل زن بر بارداری می پرداخت. "مشارکت در طرحهای اعتباری زنان را توانمند می سازد... با توانمندسازیِ نقش اقتصادی زن می توان به او استقلال و کنترل بیشتر بر تصمیماتی بخشید که بر خودشان و خانوادهایشان تاثیرگذار است؛ و البته مسائلی که به اعتماد بنفس آنها و تواناییشان برای برنامه ریزی آینده مربوط است" (شولر و هاشمی 2002: 278،292).
رویکردهای فمنیستی در انسانشناسی به ارتباطات جنسیتی توجه ویژه ای داشته و اغلب برای کمک به زنان و کودکان با فعالیتهای امدادرسانی و توسعه محور همکاری داشته است. برای مثال، سوهِیر سوکاری-اِستولبا در نوزده کشور مختلف آفریقایی، آسیایی و مخصوصا خاورمیانه در پروژه هایی که برای کمک به زنان فقیر روستایی، مخصوصا بیوه ها و مادران مجرد تعبیه شده بود کار کرده است. او کمک کرده بود تا برای قابله ها جلساتی آموزشی ترتیب داده شود، با زنان روستایی درباره مشکلات آبی مصاحبه میکرد و در تحقیقاتِ مرتبط با امراض کودکان همکاری داشت (در گووین 2003: 123).
توسعه بهداشت محور، ماندد دیگر اشکال توسعه از یک رویکرد کلی نگرانه پیروی میکند. از این روست که الیوت فراتکین و اریک راث (فراتکین و راث 2005) در طی تحقیق بر دامداران کوچ نشین سابق در کنیای شمالی به تاثیرات وسیع بهداشتی، اقتصادی و اجتماعی مکان جدیدی که این دامداران در آن ساکن بودند  پی بردند. مایکل تریسولینی در تحقیقاتش در بیمارستانهای دولتیِ واقع در ست لوسیا (تریسولینی 1992) بطور مشابه تحقیق را در بستر اجتماعی خودش مورد بررسی قرار دارد و نهایتا نشان داد که جامعه باید در امر سلامت دخیل باشد. این تحقیق کار ابتدایی دِمِتری شیمکین در دهه 1960که بر نقش کارگران بهداشت جامعه در روستاهای واقع در میسیسیپی متمرکز شده بود را به یاد آورد و نیاز به یک:
فهم جامع از سامانه های بهداشتی، سیاسی و اقتصادی که در جامعه فعال هستند را خاطرنشان ساخت... هرگونه تغییر رفتاری در امر بهداشت... تنها زمانی صورت می پذیرد که مدلهای مناسب و حساس فرهنگی بکار گرفته شوند... بنیادهای اجتماعیِ متعلق به خانواده های پرجمعیت و کلیسا بعنوان مکانهایی درنظر گرفته شدند که نمونه های رفتاریِ بهداشتی پرخطر درآنها روی می دهد... با درک کردنِ جامعه، نغییرات واقعی در نتایج بهداشتی قابل اندازه گیری صورت گرفت. (شیمکین 1996: 287،292)
شیمکین سپس به کار بر مشکلات امر سلامت در آفریقا پرداخت و اظهار داشت که:
الگوی امدادرسانی خارجی درنوع خود بهترین بوده. اما مشکل اصلی آنجاست که هر امدادرسانی نگران اولویتهای خود و روشهای به انجام رسانی آن است... همکاری میان امدادگران خارجی و پروژه های خانگی و خارجی معمولا ضعیف است. درنتیجه، شاهد خروجی چندانی نیستیم و اغلب تجهیزات توسعه بلندمدتِ بهداشت و ظرفیتها  محدود است... در چنین وضعیتی علوم اجتماعی و رفتاری از اهمیت بسزایی برخوردارند و استعمال درست آنها برای شناخت صحیح امراض مسری و طراحی خدمات بهداشتی موثر، ضروری است.  
پاسداشت تنوع فرهنگی
یک فشار مهم خارجی بر جوامع بومی، حمایت جهانی فزاینده از حفاظت حیات وحش و اقلیم جانوری است. همانطور که تلاشهای حفاظتی بی شک برای ماندگاری تنوع زیستی حیاتی می باشد، گاها دیده شده که نیازِ بومیانی که برای غذا و زندگی محتاج به همان منطقه حفاظتی هستند مغفول میماند. تلاشهایی که برای جایگزین سازی مدلهای بومی تولید با یک الگوی فراملی که شامل حفاظت و توسعه گردشگری می باشد، در برخی مناطق منجر به اختلافات عمیقی شده است. با تاکید بر مشکلات مربوط به عدالت اجتماعی که ریشه در این اختلافات دارند، انسانشناسان معتقدند که تنوع فرهنگی به اندازه تنوع زیستی حائز اهمیت می باشد، البته نه فقط برای رفاه جوامع انسانی بلکه شاید در حفظ دیگر گونه ها هم مفید واقع شود.