ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

دو تجربه وارونۀ دانشگاهی: از قزوین تا تهران

پیش از دانشگاه، دختری در یک شهر کوچک حومه‌ای
از وصف اضطراب و شب بیداری‌های پیش از کنکور می‌گذرم؛ از کنار ترس‌هایم از به فنا رفتن وقت و پولی که بابت ثبت نام در کلاس کنکور و خواندن آن حجم از کتاب صرف کرده بودم عبور می‌کنم؛ یاد ابهام و تردید دربارۀ آیند‌ه‌ام را، در آن روزها، به کناری می‌نهم و به اولین خاطره‌ام دربارۀ دانشگاه می‌رسم که در تابستان سال 1384 اتفاق افتاد؛ یعنی درست پیش از آن‌که پا به دنیای به اصطلاح آکادمیک بگذارم؛ همان روزهای گرم و پرفراغتی که دغدغه‌های بزرگ‌ترین امتحان زندگی را بر زمین نهاده بودم و از مادرم خواستم برای پر کردن اوقاتی که به یکباره خالی شده‌ بود، برایم کتابی بخرد....


***


یک کتاب دم دستی بود، از همان دست رمان‌های رمانتیک که با توصیف صحنه‌های عشق و عاشقی جوانانی شورشی، قشر تازه بالغ را به خود جذب می‌کرد؛ از همان داستان‌هایی که قهرمانش نه از آدمیان، که از پری‌رویان بود و لابد شایستۀ عشق... سرگذشت چهار دانشجو در دانشگاه شیراز قدیم که در ورطۀ دلدادگی افتاده بودند و ماجراهای زیاد و بعضا دراماتیکی را از سر گذراندند.
اما آن‌چه از این کتاب در ذهن من ماندگار شد تصویری بود که نویسنده از خوابگاه دانشگاه ترسیم کرده بود: اتاقی آراسته متعلق به یک نفر، تخت خواب، میز تحریر، حمام و سرویس بهداشتی جداگانه و باغی پر دار و درخت. جایی که شاید بسیاری از ما رویایش را نه برای یک خوابگاه دانشجویی، که در قامت خانه‌هایمان داریم....
من با چنین رویایی وارد دانشگاه شدم...

 

***


قزوین: اولین دیدار با پدیدۀ دانشگاه
در رشته شهرسازی دانشگاه بین‌المللی قزوین قبول شدم؛ تمام مشکلات زندگی را حل شده می‌یافتم و روز ثبت نام برایم هیجان انگیز بود؛ بعد از آنکه دایی‌ام، که در قزوین زندگی می‌کرد، برایم توضیح داد که چگونه و از چه مسیری به دانشگاه بروم با شوق رو به مادرم کردم و گفتم: «از این به بعد ماهی یک بار به خانه می‌آیم...!» فکر پیدا کردن دوستانی "از جنس خودم"، برای منی که خواهر و برادر همسن و سال نداشتم، رفتن به سینما و گشت و گذار در یک شهر جدید صبر و قراری برایم نگذاشته بود...
بی صبرانه منتظر دیدن خوابگاهم بودم، همان‌جایی که اگر شبیه به آن تصور زیبا نباشد، لابد از خانه‌مان کمتر نیست. در انتظار یک زندگی مستقل بسر می‌بردم و از بزرگ شدن و به خود متکی بودن احساس غرور می‌کردم...


***


دیری نپایید که شیرینی کسب رتبه‌ای خوب و قبولی در رشتۀ مورد علاقه و شهری که چندان برایم غریب نبود، در کامم تلخ شد... به زودی تبدیل به بچه‌ای شدم که برای دوری از مادرش، آن هم یک شب در هفته، اشک می‌ریخت.... 
خوابگاه با تصورم تفاوت نداشت، واژگونه‌اش بود! آپارتمانی در خیابان فلسطین با چند سوئیت و راه پله‌ای تنگ و ترش. خبری از اتاق‌های تک نفره یا حتی خلوت نبود؛ در هر سوئیت سه اتاقه 12 تا 15 دانشجو زندگی می‌کردند و در اتاق‌ها مابین تخت‌ها سخت می‌شد حرکت کرد... با بغض وسایلم را به اتاقم بردم، اتاقی در سوئیتِ طبقه چهارم. 
شب اول تصمیم گرفتیم دور هم شام بخوریم تا مجال گفت‌وگو پیدا کنیم و بیشتر با هم آشنا شویم... همان شب بود که فهمیدم هیچ قرابتی میان دنیای من و دنیای هم سوئیتی‌هایم نیست. مجال گفت‌وگویی میان من و آن‌ها باقی نماند. آن‌ها با یکدیگر از خود می‌گفتند و من با نگاهی مضطرب و قلبی نگران گفتار و رفتارشان را تعقیب می‌کردم. بر عکس من سراپا هیجان و شور بودند؛ همان اعتمادبنفسی را داشتند که من آن را، از همان لحظه برای مدتی طولانی، پشت سر خویش جا گذاشتم... آن شب بزرگترین سوالی که در ذهن منِ 19 ساله نقش بست این بود: پس چرا پدر و مادر همه‌شان دکتر و مهندس و مدیر هستند؟! 
شب‌های بعد و هفته‌های بعد وضعیت غربت زده‌تری پیدا کردم؛ از بختم، بختی که آن روزها ناگوار می‌پنداشتمش و امروز به مثابۀ یک فرصت و تجربه به آن نگاه می‌کنم، بیشتر هم اتاقی‌هایم ساکن شمال تهران بودند و گاه از چیزها و جاهایی حرف میزدند که حتی نامشان به گوشم نخورده بود! بعدها فهمیدم همه آن واژگان عجیب و غریب نام مکان‌های تفریحی و مارک اجناسی بوده‌اند که تا آن روز مرا با آن‌ها سروکاری نبوده است؛ اما در آن لحظات گویی من آلیسی بودم در سرزمین عجایب، در حال آشنایی با جهانی که تا آن زمان فکر می‌کردم از حیطۀ فیلم و سریال‌های تلویزیونی فراتر نیست. از شرایط جدیدی که از دست و پنجه نرم کردن با آن گریزی نبود واهمه داشتم و اضطراب بر وجودم مستولی بود. مدام در حال مقایسه زندگی ساده خود و دنیای هیجان‌انگیز همقطارانی بودم از جنسی دیگر! کسانی که از این پس قرار بود بیش از هرکسی با آن‌ها سروکار داشته باشم...
غایت این مقایسه‌ها سرخوردگی و غمی پنهان بود که تا چند ماه چون سایه همه جا به دنبالم بود.


***


در کلاس و محیط دانشگاه هم وضع بهتری نداشتم... آن سال‌ها محیط دانشگاه یک برهوت بود، بی‌هیج دار و درخت تنومندی که سایه بیاندازد. همکلاسی‌هایم هم مثل همان گیاهان و درختان تُنک دانشگاه بودند و بود و نبودشان برایم بی‌تفاوت بود. تنهایی‌ام را پر نمی‌کردند، از جنس من نبودند، غریب بودند و ناآشنا؛ رفتارهایشان در نظرم صمیمانه نبود. آن‌هایی که از اهالی قزوین بودند به دور جمعشان پیله‌ای تنیده بودند که کسی را به آن راه چندانی نبود؛ مابقی هم به راحتی کلامت را قطع و سر صحبت با کس دیگری باز می‌کردند... از همه عجیب‌تر همگی‌شان باهوش بودند! 
من تا آن روز عادت داشتم یکه‌تاز جمع باشم؛ در کودکی در میان بچه‌های فامیل و آشنایان خوش سروزبان‌ترین‌شان بودم و در مدرسه در میان همکلاسی‌ها درسخوان و سرزنده و شیطان. تا آن روز من کانون توجهات بودم.
اما آنجا همه چیز بهم ریخته بود. من گم شده بودم، حتی در برابر خودم! دیگر به چشم نمی‌آمدم. وضعیت آزار دهنده‌ای بود؛ از همه بدتر دیگر از نفرات برتری نبودم که درس را می‌فهمید. برایم عجیب بود که ببینم خیلی از همدرس‌هایم زودتر از من حرفهای استاد را می‌فهمند. هنگام ارائۀ کار و نصبشان روی دیوارهای کارگاه، اینکه استاد با بی‌اعتنایی از مقابل کار من عبور کند و از هوش و ذوق نفر بعدی تمجید کند برایم قابل تحمل نبود... از مقایسه شدن‌ها بیزار بودم. آن روزها دیده نشدن در جریان رقابت‌ها بود که در من بیزاری برمی‌انگیخت؛ اما امروز هم از یادآوری آن روزها حس خوشی ندارم؛ بیزاری امروزم از یاد آن رقابت‌های بی‌اساس از آن روست که فکر می‌کنم آن کارگاه‌ها بهترین فرصت بود برای آن که ما دانشجویان شهرسازی همکاری و مشارکت را یاد بگیریم، با هم دوست شویم، تفاوت‌های زندگی شخصی‌مان را در خلال یک دغدغه مشترک برای ساعاتی فراموش کنیم... 
اما ما این گونه نبودیم، حتی در کار‌های گروهی‌مان دعواهای درون گروهی زیادی داشتیم؛ بدترین کار گروهی متعلق به کارگاهی بود که برایمان سلسله مراتب درست کرده بودند. دانشجوهای برتر مدیر گروه شده بودند، آن‌ها بودند که حق حرف زدن بر سر کلاس را داشتند، آن‌ها بودند که می‌توانستند گزارش کم‌کاری هم‌گروهی زیردستشان را به استاد بدهند، آن‌ها بودند که می‌توانستند بدرخشند... این بود که همان رابطه‌‌های دوستانه نیم‌بندی که داشتیم میان برخی از ما شکسته شد؛ حالا که به آن روزها فکر می‌کنم می‌بینم که در آن چهار سال ما هیچ گاه با یکدیگر همدل نشدیم، چون به ما آموخته نشد...


***


من از اینکه به دست سرنوشت با آن همه ناآشنا در یک مکان و یک زمان ایستاده بودم احساس شگفتی می‌کردم. آخر گویی اساتید هم از دنیای دیگری به آنجا آمده بودند؛ آن معلم‌هایی که روزگاری من مقابلشان بلبل زبانی می‌کردم، گل سرسبد کلاس درسشان بودم و تحسین و تمجیدم می‌کردند جای خود را به استادانی داده بودند که برخی‌شان حتی حوصله پاسخ به سلامم را نداشتند. 
خوب یادم هست که روزی در ترم اول، به عادت دیرین، برای بیرون رفتن از کلاس از استاد ریاضیات یک اجازه گرفتم؛ ابتدا هیچ نگفت، وقتی درخواستم را تکرار کردم در حالی که ناراحت شده بود با خشم و تندی گفت: "چرا مثل بچه‌ها وقت کلاس را می‌گیری؟ میخواهی بیرون بروی برو!" راستش از اینکه نگران یک دقیقه از زمان کلاسش بود هنوز هم در عجبم؛ کل ساعاتی که در آن ترم ما ریاضیات یک خواندیم، بازدهی و ثمر مخصوصی برای هیچ یک از ما نداشت؛ هنوز هم نمیدانم آن درس کجا چه دردی از ما دوا کرد؛ فقط می‌دانم شاید اگر آن لحظه، آن پرخاش و آن احساس شرم در مقابل همکلاسی‌هایم نبود، امروز نه تصویری از استاد ریاضیات یک در خاطرم مانده بود و نه آن کتاب صورتی رنگی که حتی لایش را برای امتحان نگشودم...
مجموع این واقعه‌های ریز و درشت بود که سبب شد کم کم تبدیل به آدم دیگری شوم، قفلی بر دهان زدم و نظاره‌گر مطلق شدم. دیگر اعتمادی به خود نداشتم. توانایی‌هایم را از یاد بردم. تا جایی که تا همین سال گذشته، یعنی 9 سال پس از ورود به دانشگاه هیچ گاه از ذهنم نگذشته بود که چه استعدادی در نقاشی دارم... در تمام این مدت آن‌چه از خودم در ذهن و خیالم ساختم یک دختر بی‎استعداد بود؛ دختری که تنها بر حسب عادت برای عقب نماندن از قافله، برای هر درسی دست و پا می‌زند... دختری که روزی تا پاسخ سوالاتش را نمی‌گرفت، قدم به بیرون از مدرسه نمی‌گذاشت، به روزهایی رسیده بود که از صحبت کردن در مقابل استاد غریبانه می‎ترسید.
بحران روحی آن روزهای من تا به جایی رسید که هرگاه از اتوبوس پا بر زمین قزوین می‌گذاشتم سوزش تلخ و گزنده‌ای را درونم حس می‌کردم. خوب به یاد دارم که در امتحانات ترم اول آنقدر نگران بودم که به امید مشروط نشدن آش نذر کردم. هرروز مثل یک کاسب چرتکه می‌انداختم که نمره‌ تقریبی‌ام در هر درس چیست و معدلم چند خواهد شد. خوابگاه در روزهای امتحان برایم شکنجه‌گاه بود. جو درس خواندن بچه‌ها و از همه بدتر ذوق و شوق و رضایت هم‌سوئیتی باهوشم از همه امتحانات سوهان روحم شده بود...


***


من هیچ گاه مشروط نشدم و نمره‌هایم نزدیک به مرز هم نشد. فکر می‌کنم دچار توهم شده بودم. اما هرچه بود روزهای سختی بود. نمی‌خواهم بگویم تمام چهارسال دوران کارشناسی بی‌هیچ فراز و فرودی سخت گذشت. اوضاع رفته رفته بهتر شد. تابستان سال بعد هنگام نام‌نویسی خوابگاه بی‌آن که به کسی بگویم نامم را در اتاق یکی دو تا از همکلاسی‌هایم که به آن‌ها علاقه بیشتری داشتم نوشتم و اتاق 5 نفره‌شان را 6 نفره کردم. بیچاره‌ها چیزی نگفتند؛ یک تخت دیگر پیدا کردند و دو نفرشان یک کمد را با هم تقسیم کردند...!
کم کم دوستی‌هایی پیدا شد و روابط شکل بهتری پیدا کرد.اساتید آشناتر شدند و ارتباط با آن‌ها، گرچه برایم همیشه دستپاچگی می‌آورد، اما دست کم وحشت آور نبود... در آن 4 سال، بر خلاف بیشتر همدوره‌ای‌هایم، من هیچ گاه دوست صمیمی و نزدیک نداشتم و این بیش از همه مایۀ رنجم بود. بر ویژگی‌های دختر بی‌استعدادی که تصویرش را در ذهنم از روی خود کشیده بودم این را هم افزودم: دختری "تنها" که برخلاف بیشتر همکلاسی‌هایش حتی یک دوست صمیمی، یک یار غار، برای خود پیدا نکرده... دختری "تنها" که به اجبار، برای گرفتن مدرک مهندسی، سرش را با درس‌ها و پروژه‌های دانشگاه گرم کرده، بی‌انتخاب، بی‌اختیار، بی ‌انگیزه و بی‌شوق...


***


تهران: روزهایی از جنس دیگر
تجربۀ 4 ساله‌ام کافی بود که خیلی مشتاق ادامه تحصیل نباشم. 2 سالی بی‌هدف گشتم و سعی کردم کار کنم، اما محیط مهندسان مشاور در دادن رنج و نومیدی دست کمی از دانشگاه نداشت و همان چند نکته‌ای هم که در دانشگاه یاد گرفتیم به کارش نمی‌آمد... تنها خاطرۀ خوبم از درس و دانشگاه پایان‌نامه‌ام بود که برایش زحمت زیادی کشیده بودم...
اما آتشی که از کودکی درونم می‌سوخت بیکار نماند؛ همان آتشی که هرگاه فکر می‌کنی خاموش شده، زیر خاکستر به حیاتش ادامه می‌دهد. از کودکی شوق خواندن داشتم و میل به ادامه... البته شاید نتوانم همه انگیزه‌ام برای ادامه تحصیل را برخاسته از شوق درونی‌ام بدانم... پس در این میانه جبر روزگار چه می‌شود؟ همان جبری که مدرک لیسانس را برایت هیچ می‌کند و تو را آنقدر سرگشته نگاه می‌دارد تا راهی جز آن که خیلی‌ها برایش سر و دست می‌شکنند برایت باقی نماند... آری جبر هم بود؛ اما هرکس می‌داند در پس هر کاری که به آن دست زده چقدر هدایت شده و چقدر دست به هدایت زندگی زده؛ و من هیچ گاه از آن گروه آدم‌ها نبوده‌ام که دست‌هایم را به نشانۀ تسلیم در برابر اجبارهای زندگی بالا ببرم.
تصمیمم را گرفتم و از همان روز برای کنکور ارشد تلاش یکسالۀ خود را آغاز کردم...


***


می‌خواهم اعترافی کنم: دانشگاه تهران در خواب من هم نبود؛ برایم نامی بزرگ بود و رویایی دوردست؛ آن‌قدر دوردست که ناخودآگاه نمی‌گذاشتم حتی نطفۀ آرزویش در ذهنم بسته شود... الان که به آن روزها و تصوراتم فکر می‌کنم کودکانه می‌یابمشان. اما هنوز برایم عجیب نیست که در جامعه‌ای که حتی درس خواندن هم مد و جریان روز است، دیده‌هاو شنیده‌ها زمین تا آسمان فرقشان است و بزرگنمایی‌ها بی حد و حساب می‎نماید، بعضی چیزها از دایره هدف‌هایت خارج شوند... ولی هرچه بود قبولی در این دانشگاه نزدیک‌تر از آن‌ بود که در اندیشه‌هایم حک شده بود و بی‌آنکه بخواهم و پیش از آنکه خبردار شوم تبدیل به یک هدف شد. آن هم هدفی دست یافته، نه دست یافتنی!
شاید تک تک ما بسیار تجربه کرده‌ باشیم که وقتی شنیده‌ها جای خود را به دیده‌ها می‌دهند رنگ می‌بازند و به واقعیتی پیشِ‌پا افتاده بدل می‌شوند؛اما دانشگاه تهران دست کم برای من چنین نبود. قدم گذاشتن به درونش آن نام بزرگ را برایم شکست اما روزمره‌اش نکرد؛ آن ابهتش را از میان برد، و در عین حال آن را به یک پدیده ملموس و زنده، یک واقعیت جاری که هر لحظه زندگی‌اش می‌کنی، تبدیل کرد. 
قبولی در این دانشگاه برایم غرورآفرین بود؛ غروری وابسته به یک سبقه و یک نام، اما از روزی که واردش شدم آن غرور در تودرتوی یک زندگی هرروزۀ پردغدغه گم شد؛ زندگی‌ای که من هرروزش را با اراده و دستان خویش می‌ساختم...
این‌جا، در پردیس هنرهای زیبا، همه‎چیز واژگونه بود؛ گویی در ادامه نمایش زندگی دانشگاهی نقش من و بسیاری از همدوره‌ای‌هایم عوض شده بود. خیلی از همکلاسی‌های جدید و قدیمم دوره تازه را دوست نداشتند، دلتنگ دوستی‌های پیشین بودند، سراغ آن روزهای پرفراغتی را می‌گرفتند که فرصت با هم بودن بیشتری را داشتند؛ آن دانشگاهی که روزی شور جوانی، دورهمی‎های بیاد ماندنی و ارتباطات تازه به آن‌ها می‌داد؛ اما امروز دغدغه‌های فردی تعریفش می‌کرد. از روابط سرد کلاس ارشد گله می‌کردند و شادمانی را تنها در خاطرات جستجو می‌کردند...
دروغ نیست اگر بگویم هیچ از حرف‌هایشان نمی‌فهمیدم؛ روزگار گذشته برایم خاطرات خوب و در نتیجه حسرتی باقی نگذاشته بود. همین سبب می‌شد تا در امروز زندگی کنم؛ شرایط جدید، در مقایسه با آن‌چه سال‌های گذشته زیسته بودمش، برایم جذاب‌تر از آن بود که به سوگواری گذشته یا تمجید از آن بپردازم. چیزهای زیادی بود که پیش‌تر ندیده بودمشان و امروز وقت داشتم که بی‌دغدغه هرروز از نزدیک با آن سروکار داشته باشم: 
حیاط سبز و پرسایه‌، که بی‌واهمه از آفتاب تند و فضاهای برهوت‌وار و کسالت‌بار، هر جا که اراده می‌کنی بنشینی و کتابی دست بگیری، یا شادی و بازی و ورزش هم‌پردیسی‌هایت را به تماشا بنشینی.
کتابخانه‌هایی که در لابلای قفسه‌هایش کتب و نشریاتی از روزگار خیلی دور بیابی و لحظاتی خاطرت به آن سمت و سو برود که چه کسانی پیش از تو در این راهروها، این کلاس‌ها، این حیاطها و این کتابخانه‌ها آمدوشد کرده‌اند...
فضای رسمی‌ای که رسمیتش به تو نام و هویت دهد، نه آن که بر سر رنگ لباس‌هایت سایه بیندازد... و تو بتوانی شاد بپوشی و شادی ببینی و از هم‌افزایی این شادی‌ها، حسی از رهایی داشته باشی...
جشن‌ها و بازارچه‌های کوچکی که می‌تواند تو را برای ساعت‌ها درگیر تعامل با دیگران کند، و دیدن نمایش‌ها و برانداز کردن و خریدن دست ساخته‌های خلاقانه دانشجویان هنر که در تو احساس هیجان و تازگی می‌آفریند...
دانشکده موسیقی و دانشجویان ساز بدستی که در هرگوشه‌ای از دانشکده نوای خوش می‌آفرینند و تو به سختی می‌توانی از جوارشان دل بکنی...
بازار کتاب انقلاب و همهمه‌اش، که تنها به اندازه یک عرض خیابان با تو فاصله دارد و تو هر آن که اراده کنی می‌توانی در کتابفروشی‌هایش سیر کنی؛ به جبران دوران کودکی و نوجوانی که در شهری کوچک، با دیدن تصاویر نمایشگاه کتاب از تلویزیون، حسرت رفتن به آن را می‌خوردی؛ و همه روزهای دوران دانشجویی کارشناسی که سهمت از کتاب یک کتابفروشی معمولی در چهارراه نادری قزوین بود...
این‌ها برای من روزمره نبود؛ هنوز هم روزمره نشده؛ اما پیش‌تر جای خالی‌شان حسرتی بود که ناآگاهانه می‌خوردم. نمی‌دانستم چه می‌خواهم، چه چیزی کم است، چه چیزی نیست و جایش خالی است. از وجودشان بی‌خبر بودم، اما خلاءشان را به خوبی حس می‌کردم؛ چونان تشنه‌ای که حتی تعریفی از آب نشنیده، اما خوب می‌داند که حالش خوش نیست...
***
در بدو ورود سراغ همان چیزی رفتم که خواهش و نیاز درونی‌ام بود: ارتباط، اما از جنسی دیگر. فرصتی برای روابط شخصی نداشتم. می‌خواستم میان آنچه کم داشتم و آنچه هدفم بود پیوندی بسازم؛ یک تیر و دو نشان!
در یک شبکه علمی-اجتماعی شروع به فعالیت کردم، داوطلبانه؛ اختیار را بر اجبار برگزیدم! در کلاس محدود نماندم، از دانشکده فراتر رفتم، از دایره اساتید رشته‌ام پا آنسوتر گذاشتم، در گروه‌های محدود و تنگ قرار نگرفتم، اجازه دادم که وقت کم آورم، بدوم، شب بیداری بکشم، بنویسم، ترجمه کنم، در کارهای اجرایی شرکت کنم... تمام این‌ها به من ارتباطاتی وسیع‌تر داد. دیگر آدم‌های متفاوت و متنوعی در قلمروی زندگی‌ام در رفت‌وآمد بودند؛ دنیای بیرون از من تماماً متعلق به غریبه‌ها نبود، میانشان کسانی بودند قابل درک و آشنا؛ آن‌هایی که دلبستگی‌های مشابه یکجا گردشان آورده بود؛ راه زیستنشان گرچه با هم متفاوت بود، اما آنقدر بی‌ارتباط نبود که در خطوطی موازی، بی‌آنکه با هم سروکاری داشته باشند، تنها با نیم‌نگاهی از کنار هم عبور کنند. چیزی، جایی، راه‌هایشان را همگرا کرده بود؛ در نقطه‌ای بهم رسیده بودند و آن نقطه جایی بود که من هم ایستاده بودم. همان نقطه تلاقی که مرا از حباب تنهایی کسالت آورم خارج کرده بود...


***


تمام این‌ها را ننوشتم که بگویم دانشگاه تهران آرمانشهر و سرزمین موعود است؛ اما شاید واسطه‌ای از واسطه‌های تغییر زندگی کسی باشد که چون من در گذشته‌اش از بدیهی‎ترین مواهب یک زندگی دانشگاهی، که روزی برای رسیدن به آن خرمنی از رویا انباشته، محروم بوده است... 
همه‌چیز تغییر کرد؛ هم به واسطۀ جبر گذشته و حال و هم به سبب خواست و عاملیت من! 
همه چیز تغییر کرد، به واسطه انباشتی از دلایل ریز و درشت، که محیط دانشگاه تهران گوشه‌ای از آن‌ها بود...
همه چیز تغییر کرد، به دلایل متفاوت، بی‌آن که وابسته به آن تنها دلیلی باشد که من سرچشمه تمام مشکلاتم می‌دانستم: نبود کسی شبیه به خودم!

و این شاید فقط قصه زندگی دانشگاهی من نبوده و نباشد...

 

این یادداشت پیش تر در نشریه روایت مننشر شده است.

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

درسگفتارهای کلژدوفرانس، مانه: یک انقلاب نمادین(33)
هیلاری و ترامپ و رویاهای آمریکایی

Related Posts