ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

جعفر عاشق تئاتر بود


  هوشنگ اعلم نگاهش پر از خندهاي مهربان بود. يک جور لبخند صميمانه پر از موج مهرباني و صميميت. جوري نگاهت ميکرد که انگار سالهاست تو را ميشناسد، روبرو شدن با او غافلگيرکننده بود. با اولين کلامي که ميگفتي و سلام بود لابد، پيش از آنکه فکر کني، حصاري را که ناخودآگاه در برخورد با يک آدم بزرگ و يک هنرمند به دور خودت کشيده بودي به رسم ادب و مراعات آداب، با نگاهش و نخستين کلمه اي که ميگفت: فرو ميريخت و به جاويي پنهان کاري ميکرد که دلت ميخواست همان لحظه جعفر صدايش کني! گوشي را که برداشت گفتم، استاد، ما توي وليانيم. گفت: چرا اينقدر دير. گفتم: گم شده بوديم استاد، راه را عوضي رفتيم! پرسيد: حالا کجايي؟ گفتم: وسط وليان جلوي سوپر... گفت: راست دماغتو بگير بيا بالا، صاف. رفتيم. ديدم که ايستاده دم در. از ماشين که پياده شدم. خودم را جمع و جور کردم؛...
ادامه خواندن

درباره جعفر والى: مثل يك عاشق بی‌قرار


    جعفر والى از آن نام‌هایی است كه با تاريخ تئاتر نوين ايران گره خورده است . ديگر اينجا نيست.زمان براى آن‌ها، هشت ساعت و نيم عقب‌تر از زمان ماست. اما حواسش هست. غروب كه تماس می‌گیرم تازه اول صبح آن‌ها است كه براى من آرزوى شبى خوش دارد. هشت، نه سالى می‌شود كه رفته است. خیلی‌هایشان رفته‌اند. شايد به خاطر همين رفتن‌هاست كه بين آن نسل تئاتری‌ها و نسل فعال امروز گسست عجيبى ديده می‌شود.............   ۱۳۱۲: تولد در تهران ۱۳۲۹: ورود به هنرستان هنرپيشگى ۱۳۳۲: فارغ‌التحصیلی از هنرستان هنرپيشگى، حضور در باله نفت كار مادام اسكپنى ۱۳۳۵: حضور در کلاس‌های آموزش تئاتر ديويد سن در دانشگاه تهران و بازى در نمايش «باغ‌وحش شیشه‌ای» به كارگردانى وى و آشنايى با شاهين سركيسيان ۱۳۳۶: حضور در كلاس كوئين بى در دانشگاه تهران و بازى در نمايش «بيلى باد» به كارگردانى او ۱۳۳۷: حضور در كلاس بلچر در دانشگاه تهران...
ادامه خواندن

برای مرد بزرگی که میان ماست: جعفر والی


بهروز غریب‌پور در سرماي کشنده تورنتو، کنار ديوار سالن تئاتر، چمباتمه زده‌اند؛ عاشقان تئاتر کز کرده‌اند تا نگهبان در را به رويشان باز کند و به آن‌ها اجازه بدهد به سالن تئاتر که براي نسل آن‌ها فراتر از معبد است، وارد شوند و خود را نثار عشقشان، تئاتر، کنند. هر‌کدام از گوشه‌اي از جهان پاره‌پاره آمده‌اند. بيشتر بازيگرند. در ميان آن‌ها مرد بزرگ، اما کوچک‌اندامي در خود فرو رفته است... سوز زمستان بزرگ و کوچک نمي‌شناسد و عادلانه و بي‌ذره‌اي رحم، قصد جان همه را کرده است و حتما به خودش مي‌گويد: "به من چه ربطي دارد که از کجا آمده است و کيست، از مسکو يا زاگرب يا ورشو يا تهران... هر که هست و از هر کجا که آمده باشد، به من ربطي ندارد، من لاله‌هاي گوش را چنان سرد و يخزده مي‌کنم که از گوش جدا شوند و بيفتند و اگر کسي به هوش نباشد و حواسش...
ادامه خواندن