ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

خاطرات نامیرای دوران تحصیل




چشمم که به چشمش افتاد، غریبه نبود. اما نگاهم را از نگاهش گرفتم تا از هزار توی مغزم به جستجویش بپردازم. آری معلمم بود با همان قامت بلند و استخوانی با پوستی روشن و موهایی نرم و خرمایی. اما جز این تصویر، هیچ نامی به ذهنم نیامد، فقط ­دانستم که معلم زبان انگلیسی دوره راهنمایی ام بود.
تازه از اتومبیل پیاده شده بودم و برای خرید میوه به میدان میوه و تره بار محله مان، میدان المپیک می رفتم. تداخل نگاهم با جستجوی ذهنی ام ثانیه ای بیشتر طول نکشید. از کنارم که عبور کرد، برگشتم و قامت همچنان استوارش را که بر عصایی چوبی و قهوه ای رنگ تکیه گاه می کرد، برانداز کردم. در دست دیگرش دو سه کیسه نایلکس میوه بود که وزن بار آن برای زن مسنی چون او سنگین می نمود.
تصمیمم را گرفتم و به سویش روان شدم و با افزودن بر قدم هایم فاصله ایجاد شده را طی کردم و کنارش قرار گرفتم. سلام کردم. نگاهم کرد و چهره اش را به چهره ام دوخت و با صدایی آمیخته به محبت پاسخ سلامم را داد. اجازه خواستم تا نایلکس میوه ها را از دستش بگیرم و در عین حال گفتم که شما معلم دوران راهنمایی من بودید. لبخند مادرانه ای بر چهره اش نشست و انگشتانش را که خالی از وزن کیسة نایلکس ها شده بود، به احترام روی سینه اش قرار داد.
پرسیدم شاگردتان را به خاطر می آورید. در صورتش نگاهی مهربان و لبخندی پرمحبت آشکار شد اما سرش را به علامت نفی تکان داد. گفتم سال­های دور،  سال های قبل از انقلاب، شاید اوایل دهة پنجاه، در مدرسه راهنمایی عبدالله رهنما. نگاهش به افق خیره شد و ذهنش پرکشید به آن سال های دور تا از لابلای سال های خدمتش چهره شاگردان مدرسه راهنمایی عبدالله رهنما را به یاد آورد و چهره الان شاگرد 50 ساله اش را از میان خیل دانش آموزان آن سال ها بازسازی کند.
ابروانی بالا انداخت و با تشخّص صدایی که داشت گفت، پسرم سال های زیادی از آن سال ها گذشته و من شاگردان زیادی داشته ام. چهره دانش آموزانم هم در بزرگسالی تغییر پیدا کرده و الان خاطرم نمی آید. در چه سالی معلم شما بودم؟ گفتم فکر کنم سال پنجاه و دو یا سه، شما دبیر زبان ما بودید. گفت در هر حال خوشحالم که می بینمتان و من را به یاد آوردید. گفتم منزلتان همین منطقه است. گفت بلی. گفتم اجازه می دهید با ماشین برسانمتان. گفت خیلی ممنون. آژانس من رو آورده. الان هم آنجا تو پارکینگ میوه و تره بار منتظرمه.
اجازه خواستم که تا پارکینگ همراهش باشم و بار میوه­اش را درون اتومبیل آژانس قرار دهم. از همراهی استقبال کرد. خواستم از وضعیت زندگی اش بپرسم. احساس کردم فضولی می شود. از این رو نخواستم با سؤالی که خودم راضی به پرسیدنش نیستم، او را در موقعیت پاسخ قرار دهم.
به پارکینگ رسیده بودیم. پارکینگ رو باز میوه و تره بار شلوغ بود. با دست اشاره ای به انتهای پارکینگ کرد و گفت ماشین آژانس آنجا منتظر است. به آن سو روان شدیم. گفتم خانم من یک خاطره از سر کلاس شما دارم. نیم نگاهی حاکی از کنجکاوی کرد و با به صدا درآوردن بیشتر ضربه عصایش به آسفالت پارکینگ، تکیه گاه راه رفتنش را قوّت بخشید. و در عین راه رفتن به صورتم خیره شد. گفتم خانم من هیچوقت سرم رو تو مدرسه کچل نمی کردم. ولی یک بار ناظم مدرسه عبدالله رهنما قبل از کلاس شما من را به جرم موی کمی بلند به دفتر احضار کرد و با تلاش فراوان در حالی که روی زمین میخکوبم کرد؛ با قیچی یک چهار راه وسط کله ام باز کرد و موهای جلو سرم رو زد. بعد روانه کلاسم کرد که کلاس درس انگلیسی شما بود.
خنده ای روی پهنه صورتش نشست و ابروانش را به علامت تعجب بالا برد و کنجکاوانه پرسید که خوب این چه ارتباطی به کلاس من داشت. با خنده گفتم که خاطره من درست از ورود به کلاس شما ست. چون وقتی از دفتر ناظم خارج شدم شروع به گریه کردم و از اونجایی که شاگرد زرنگ کلاس بودم روم نمی شد با این وضع بیام کلاس تون ولی ناظم اجبار کرد که داخل کلاس شوم. من هم که صورتم پر از اشک بود و هق هق گریه می کردم وارد کلاس شما شدم. شما اول از ریخت من تعجب کردید. بعد که ماجرا را از زبان توأم با گریه ام شنیدید، دستتان را گذاشتید روی شانه ام و دلداریم دادید. خاطرة من بیشتر اون دلداری شماست که من را به عنوان شاگرد زرنگتان مورد دلجویی قرار دادید.
لبخند رضایت آمیز و شادمانه ای زد و قبل از آنکه درِ اتومبیل آژانس را برایش باز کنم، با دست های استخوانی اش دستم را گرفت و گفت هنوز هم مثل همان سال ها شاگردانم را دوست دارم، حتی اگر سن شان به 50 رسیده باشد. و سوار اتومبیل شد.
پس از خداحافظی، اتومبیل آژانس را با نگاهم تا پیچ خیابان دنبال کردم و سرخوش از این دیدار کوتاه، به طرف میدان تره بار بازگشتم و با تصویر سازی ذهنی ام از معلم زبان انگلیسی آن سال، خاطرات دوران مدرسه را یکبار دیگر مرور کردم.
امروز که این متن را باز نویسی می­کنم سراغ آلبوم عکس های دوران تحصیلم می روم و با نگاه به تک تک آن ها و مرور دوباره خاطراتم، به نام معلم زبان انگلیسی ام پی می برم. سرکار خانم جمالپور معلم انگلیسی سال دوم مدرسه راهنمایی عبدالله رهنما که قدردان محبتش هستم. یادش جاوید.   
مطلب فوق در ویژه نامه نوروز 98 انسان شناسی و فرهنگ منتشر شده است.

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

مدیریت «خیال» و «خاطره» در فرایند طراحی معماری
حفاظت از کلیمیان ایرانی مقیم بالکان و فرانسه ویشی

Related Posts