ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

گپ بدون چاي با آيدين آغداشلو، هنرمند نقاش

آزاده صالحي

آيدين آغداشلو هنرمندي است که نياز به معرفي ندارد، همهي آنهايي که در حيطه ي هنرهاي تجسمي نقشي دارند چه خود هنرمند باشند و چه از مخاطبان، او را مي شناسند و با آثار و انديشههاي او آشنايي دارند. آغداشلو از سرشناسترين نقاشان زمانه ما به شمار ميرود، او در سالهاي اخير يک نمايشگاه نقاشي در گالري "اثر" برپا کرد که با استقبال زيادي از سوي مخاطبان روبهرو شد. سايه نوروز در نگارهها و نگارگري ايراني بهانهاي شد براي ديدار و گپي با آغداشلو.

به عنوان اولين پرسش ميخواهم بپرسم نقاشي و نگارگري ايراني چهقدر در جشنها و آيينهايي مثل نوروز در قالب رنگ، موتيف و ساير عناصر انعکاس دارد يا برعکس؟

 اين مسئله دو شکل دارد، اگر منظورتان آيينهاي باستان ما باشد که اشاره هم کرديد به دو شکل بازتاب و تجلي دارد. يکي به صورت مستقيم است که خيلي هم به شدت حضور دارد. نگارگري قديم ايراني به شکل مصور کردن شاهنامهها است و همهي قصههايي که به آن دوره برميگردند از "اسکندرنامه" گرفته تا خود شاهنامه و حتي کتابهاي متعددي که نوشتند، حتي در ادبيات عاميانه اشارههاي متعددي هست به آن اسطورههاي قديمي. ولي مهمترين آن، قطعاً خود شاهنامه است، شاهنامه با اين هدف نوشته شده است که همين آيينها را زنده نگه دارد و ادامه بدهد. با افزودههايي که در طول زمان به آن علاوه شده و  پيش از فردوسي هم بوده است. مثلاً شاهنامهي دقيقي. اينها مواردي هستند که مستقيماً ميبينيم. در شاهنامه خيلي با تعمد به قبل از اسلام توجه شده و به تاريخ قبل از اسلام، چه تاريخ رسمي و چه تاريخ غير رسمي مثل کيانيان و غيره.... بنابراين اينها خود منبعي شد براي کار نقاشيهايي که بيش از اين که مستند باشند، سعي ميکردند به متن شاهنامه وفادار باشند. پس شاهنامه منبع اصلي و منبع خيري شد براي نگارگريها و با رجوع به آن بود که اسطورهها ادامه پيدا کردند و بصري شدند. اين ادامه پيدا کردن، فقط بعد از حمله مغول نيست بلکه حتي در دورههاي بعدي ادامه يافت. چندان که شاهنامهها در دورهي صفويه و قاجاريه هم نوشته شدند و اين تنور گرم ماند و منبع پايان ناپذيري شد. حتي در زندگي آدمهاي عادي هم نفوذ و رسوخ پيدا کرد. نه فقط به خاطر شاهنامه خواني در قهوهخانهها و ديگر بخشهاي جامعه، بلکه در مکانهايي که آدم ها زندگي ميکردند ظاهر شد و ماند. امروز بر سردر ارگ کريم خاني، نقاشي جنگ رستم و ديو سپيد به چشم مي خورد. پس، از دو مسير آمد که يک مسير خيلي مورد سوال شما نبود و آن ادبيات بود. ادبياتي که حتي قبل از شاهنامه هم وجود داشت. مثل "گوسانها" که درواقع قصهگوهاي دورهگرد زمان اشکانيان بودند و اين که شاهنامه چهقدر مديون گوسانها هست، خودش مبحثي است براي تحقيق. البته الان موضوع صحبت ما تصويرگري است. به هرحال، تصويرگري ادامه داشت و اوج تداوم قابل اعتناي آن هم تا اواخر دورهي قاجار هم موجود بود. بعدها در طول يکصدسال گذشته، مثل بقيهي مواردي که با تاسف شاهدش هستيم و ميبينيم که سليقهي عمومي چهقدر زوال پيدا کرده است؛ شاهنامههاي مصور و نقاشيهايي در طول اين صد سال به وجود آمد که ديگر آن کيفيت و مفهوم را ندارد. هرچند که در دورهي پهلوي، حمايت زيادي شد تا اسطورههاي قديمي تجديد حيات پيدا کنند. البته شاهنامه يا اين نوع اساطيري که اشاره کرديد، احتياجي به کار چنداني هم نداشت، به اين خاطر که داشت کار خودش را ميکرد و در ذهن و روح مردم جاي داشت. 

اين يک سوي قصه است که ما شاهد آنچه در روزگارمان گذشت بوديم. ولي هميشه به اين نکته فکر ميکنم که نگارگري شاهنامهها قبلاً هم بوده است، به عنوان مثال روي ظرفهاي سراميک صحنههايي از شاهنامه نقاشي ميشد. از اين رهگذر ميتوانم به ظرف سراميکي اشاره کنم که در دورهي سلجوقي وجود داشته و صحنهي بيرون آوردن بيژن از چاه بر روي آن تصوير شده است. ولي وقتي مغولها ميآيند و به طور کلي ايلخانان به ايران مسلط ميشوند و ميآموزند که چهطور کشورداري کنند، در حقيقت اولين سفارش دهندههاي شاهنامههاي مصور در ايران هستند و به شدت شاهنامه را دنبال ميکنند تا شاهنامهها مصور شوند. از همان قرن هشتم، شايد نمونهي خيلي واضح آن را شاهنامهي «دموته» بدانيم که در قرن هشتم نقاشي شده، يعني در دورهي اوج ايلخانان. براي من هميشه جالب بوده است که شاهنامهاي که ضد تورانيها نوشته شده به وسيلهي خود تورانيها ترويج ميشود. تناقض عجيبي است! اين امر هم فقط شاهنامه يا يکي دو نسخه خطي را دربرنميگيرد بلکه امر مداومي است، چندان که صدها شاهنامه را در همان زمان ايلخانان ميبينيم که مصور شدهاند. بنابراين شايد شدت حمايت براي اين که معنايي از گذشتهاي زنده بماند به وسيلهي ايلخانان مغول ترويج ميشود. بعدها تيموريها همين روال را ادامه ميدهند. آنها بزرگترين مشوق شاهنامههاي مصور هستند. البته خود تيمور به آن شکل نه، ولي پسرش شاهرخ و نوادگان او مثل بايسنقر ميرزا، محمد جوکي و سلطان ابراهيم ميرزا همه مشوق پديد آمدن شاهنامههاي مصور هستند که در آنها تورانيها دشمن ايران هستند و تورانيها هستند که شکست ميخورند. آنها در حقيقت، قصهي شکست خودشان را ترويج ميکنند. البته دورهي صفويه، دورهاي است که ديگر عاليترين نمونهها در اين دوره شکل ميگيرد. ولي دربارهي نگارگري جا دارد به يک نکته اشاره کنم؛ آن اين که هميشه نگارگري ايران به سفارش وابسته بوده است. اين سفارش هميشه مهم بوده است چون نگارگر هيچگاه نميتوانسته کتابي را به دلخواه خودش انتخاب کند و آن را مصور کند و بفروشد. البته نمونههاي مستقلي وجود داشته اما تک و توک بوده است. بنابراين حکومتهايي که در آن زمان روي کار بودهاند خيلي در کمرنگ و پررنگ شدن نگارگري تأثير داشتهاند. کما اينکه در زمان نادر شاه افشار، تقريباً هيچ نسخه مصوري از هيچ چيز وجود نداشته است، براي اينکه نادر بهطور مطلق به هنر بياعتنا بود و فقط پول ميخواست. ساختمانهايي که در دورهي او ساخته شد از تعداد انگشتان دست تجاوز نميکند. بنابراين نگارگري و تصويرسازي براي کتابها در دورههايي اتفاق ميافتاده و در دورههايي اتفاق نميافتاده است. يا مثلا خود کريم خان پادشاهي بوده است که به نوعي، به هنر علاقه داشته است و نقاشي روي ديوار، بوم يا کاشي سفارش ميداده است. ولي در زمان آغامحمدخان قاجار چنين اتفاقي نميافتد. بنابراين دستگاههايي بودند که به تجديد ياد و روح گذشته علاقهمند بودند و امکاناتي فراهم ميکردند و دستگاههايي هم بودند که اين علاقهمندي را نداشتند. ولي در هرحال، چه حاميها بودند و چه نبودند، جريان تداوم روح ايراني، اين قدر مستمر بوده که بخشهايي که مورد بيتوجهي واقع شدهاند نتوانسته تأثيري در توقف اين جريان داشته باشد.

نگارگري از ديرباز تا امروز در رديف هنرهاي پرهزينه بوده است و همواره نيازمند حمايت مالي، در حالي که در حيطهي ادبيات اين طور نبوده و ميبينيم آثاري که از اين رهگذر پديد آمده بيشتر به جنبههاي شخصي متکي بودهاند، ولي مسئله اين است که بعد از دوران صفويه، ادبيات هم تا چند دهه به نقطهي درخشاني نميرسد و بهطور کلي هنر حاکم بوده. آيا ممکن است رکود در ادبيات را هم ناشي از بيتوجهي که در دورانهايي بر نگارگري تلقي کنيم؟

 نه، نگارگري هميشه تابع ادبيات بوده است. يعني يک نسخهي مصور و خطي مقدمتاً به وسيلهي يک نگارگر کار نميشده است. به جز مراحلي که بايد ميگذرانده، اول خوشنويسي ميشده، خوشنويس جاهايي را خالي ميگذاشته و بعداً نگارگري به استخدام در ميآمده براي آنکه اين جاهاي خالي را بکشد و پر کند. بنابراين هميشه نگارگري تأثير گرفته  از ادبيات و وابسته آن بوده است. به معنايي؛ هنرمند ايراني در طول اوج درخشش تاريخياش، قادر بوده که اين تعامل دلپذير را انجام بدهد ميان نگارگر و خوشنويس و ميان نويسنده، اين مجموعه هميشه با هم تعامل داشتهاند. مثل موسيقي ايراني که در حقيقت تجمع و تعامل ميان شعر و خوانندگي و نوازندگي است. دربارهي معماري يا ساير هنرها هم به اين شکل است. يعني اين جمعي که گرد ميآمدند خيلي مؤثر بوده است. در جاهاي ديگر هم همين بوده است. مثل رابطهي ميان خوشنويس، معمار و کساني که در هنرهاي وابسته به معماري مثل گچبري و امثال آنها کار ميکردهاند تعامل وجود داشته است و اين تجميع فوقالعاده ميشده است.

آيا ميتوان گفت مردم و جامعه در پررنگ و کمرنگ کردن هنرهايي مثل نگارگري نقش داشتهاند؟

 کدام مردم؟ طبعاً يک روستايي دغدغهاش اين نبوده است. ولي دغدغهاش ميشده، به خاطر کاري که شاعر، نگارگر، خوشنويس، معمار انجام ميداده است. حالا گيرم در يک سطح سادهتري. مثل فرشهاي زيباي دورهي صفويه که سادهتر آن در بين ايلات و عشاير بوده است. يا قصههايي که ميآمده و در بين مردم شاخ و برگي پيدا ميکرده ولي به حيات خودش به شکل سادهتري ادامه ميداده است. شاهنامه در اين زمينه بهترين نمونه است که اشعارش به شکل سينه به سينه در نقاطي از کشور که ادبيات به آن شکل وجود نداشته است نقل ميشده. ولي بهطور کلي فکر ميکنم منابعي وجود داشتهاند که اين طرح و برنامهها در آنجا شکل ميگرفته است و حتي قصد نفوذ و رسوخ به روستاها را هم در وهلهي اول نداشتهاند، ولي اين اتفاق ميافتاده است. مثلاً معماري در تاريخ معماري ايران نگاه مانيومنتال است. يعني نگاهي که سعي ميکند اثر ماندگار مستحکم بسازد. و ادعايش هم اين است که مساجدي که در روستاها ساخته ميشده، گرچه کوچک بودهاند ولي نقوش و طرحهاي زيبايي داشتهاند. در ابيانه بر سردر برخي از خانههاي عادي از نقاشيهاي مکتب شاگردان رضا عباسي را ميبينيم. و تماشاي اين نقاشيها بر سر در اين خانهها در ابيانه وقتي براي اولين بار در جواني به آنها برخوردم برايم تکان دهنده بود، که اين نقاشيها اينجا چه ميکنند. ولي هنر حرکت ميکند و مردم هم ميپذيرفتند. فرشها، بناها، نقاشيهاي روي ديوار. يا همينطور نقاشيهايي که بر ديوارهاي امامزادههاي شمال وجود داشته است و مردم هميشه اين در طول سالها اين نقاشيها را حفظ ميکردهاند. ولي در مجموع دو نکته وجود دارد، يکي اينکه به قصد گستردن يک ارزش هنرمندانه در سراسر اقليم، کار برنامهريزي نميشده است. کار براي شهرها و بناهاي عمده و کتابهاي نفيس بوده است، ولي به خودي خود منتشر ميشده و به تمام طبقات جامعه رسوخ پيدا ميکرده است. امروز اگر بخواهيم رد هنر رسمي  ايراني را در جاهاي مختلف ببينيم، به راحتي ميتوانيم آن را مشاهده کنيم. البته با دگرديسي و تفاوت همراه است ولي به راحتي قابل مشاهده است. اما صرفنظر از حمايتهايي که از هنر ميشده است، هنر هميشه به شکل خودکار بين مردم رفته است و آن به روح فرهنگي يک قوم برميگردد که به آن "روح ايراني" ميگويمد. اين روح از تمام موانعي که وجود داشته عبور کرده و در طول تاريخ هم ماندگار شده است. البته اين روح در دورههايي به اوج ميرسد و در دورههايي هم به محاق ميرود.

به هر حال اوج و فرود نگارگري و اصولاً هنر و ادبيات به شرايط اجتماعي سياسي زمان هم مربوط است.

 حتماً همينطور است. اما آنچه ميخواهم اشاره کنم اين است که روح ايراني کار خودش را ميکند و از دورههاي مختلف عبور ميکند و سعدي، خيام، فردوسي و... به نمايندگي از اين روح آثار ماندگار خود را خلق ميکنند. اين افراد اگرچه انکار نشدني هستند ولي کارگزار روح جمعي هستند. شما به ادبيات اشاره کرديد که به اعتقاد من در دورهي مثلاً قاجاريه هم عرصه خالي نبوده است. و به نظرم پژوهش جامعي نسبت به اين دوره از سوي پژوهشگران ايراني صورت نگرفته است، کما اينکه بهترين کساني که هنر دورهي قاجار را بررسي کردهاند غير ايراني بودهاند و هنوز هم هستند. به هر حال همانطور که اشاره کرديد بايد ديد شرايط آن دوران چه بروزاتي را ميطلبيده است. هنر آينهدار است و آينه که ديوار سفيد را نشان نميدهد، اطرافش را نشان ميدهد. بايد ديد هر دورهاي در اين آينه چه نقشي داشته است. ولي فکر ميکنم در ادبيات، نمونههاي درخشاني در دورهي قاجار داشتهايم. و اگر دورهي قاجار را درست نگاه کنيم نمونههاي طراز اول در آن قابل مشاهده است. منتهي بخشي تحت تاثير قاجار زدايي دورهي پهلوي و بخشي تحت تأثير تاريخزدايي دورهي معاصر و ما مجال اين را پيدا نکرديم ببينيم اينکه به ما رسيده است، چيست. بعضي از زيباترين توصيفهاي طبيعت را در اشعار قاآني ديدهام و به زعم من قاآني شاعر بزرگي است. يا در اواخر قاجار، ملکالشعراي بهار به همين ترتيب. يا نثرنويسان دورهي قاجار به مراتب بهتر از نثرنويسان دورهي صفويه عمل کردهاند، حتي در زمينهي خوشنويسي و معماري هم ميبينيم بهترين خوشنويسان در دورهي قاجار ظهور و بروز پيدا کردهاند. اگرچه اين هنرها در دورهاي مثل دورهي پهلوي به محاق هم رفتهاند، ولي همراهي هنر ايراني با هنر غير ايراني که ثمر مبارک داده مثل همراهي با هنر چيني در نگارگري ايراني يا همراهي با بحور و اوزان و قالب شعر عربي نتيجهي فوقالعادهاي داده است. وقتي شعر حافظ يا سعدي را ميخوانيم، هيچ وقت فکر نميکنيم که از يک قالب عربي آمده است. وقتهايي اين همراهي نتيجه بخش بوده و نتيجه درخشان داشته و در دورههايي هم اينطور نبوده است. من هميشه فکر ميکنم اين عقيم بودن هميشه حاصل دو عنصر مجزاست که قرار بوده با هم ترکيب شوند. ولي آرام آرام فرهنگ غربي در تمام سطوح جايگزين شده است. اگرچه غرب از دورهي رنسانس به بعد،خيلي قوت گرفت و اين قوت را نمي توان انکار کرد.

به نظر شما امروز هنر ايران در چه نقطهاي ايستاده است؟

 ببينيد، خاطرم هست زماني به دوستي که شما هم ميشناسيد و دربارهي تاريخ معاصر مينوشت، گفتم: اگر تو خود را تاريخدان ميداني تا مدتي چيزي ننويس، پرسيد: چرا؟ گفتم: شما وقتي ميتواني تاريخ بنويسي که همهي آن را بنويسي و وقتي جرات نداري از يک دورهي طولاني پنجاه ساله به تحسين ياد کني، نبايد تاريخ را بنويسي. تو مورخ ترس خوردهي عصر فاتحين هستي. ننويس و صبر کن، نوبتت مي رسد يا بنويس ولي منتشر نکن. حالا اين سوالي که شما اشاره ميکنيد براي من دشوار است، چون من طبعاً دسترسي به همهي دورهها ندارم. به عنوان يک هنر دوست که از عصر قبل از انقلاب به اينجا رسيدهام، مجموعهاي که الان دارد کار ميکند، مجموعهي دوردستي براي من است. به خاطر اينکه من ارتباطم را با آن کم کردهام، امروز که اينجا نشستهام تقريباً يک دهه است که در ايران، پايم را در سينما نگذاشتهام، مدتهاست که رمان نميخوانم.

چرا؟

 براي اين که نميدانم کتابي که دارم ميخوانم، چه بخش آن مورد مميزي واقع شده و چه بخش آن تمام آن چيزي است که نويسنده نوشته است. اين مثل خوردن چلوکبابي است که در آن خرده شيشه هست و بايد با احتياط آن را فرو داد تا حنجره زخمي نشود، در چنين شرايطي که نه رمان ميخوانم و نه سينما  و گالري ميروم، خود را مجاز نميدانم که دربارهي رويدادهاي امروز نظر بدهم.

تا از بحث نگارگري دور نشدهايم، ميخواهم بپرسم که برخي از هنرمندان به اين مسئله اشاره ميکنند که هنديها و پاکستانيها در سالهاي اخير توانستهاند در زمينهي نگارگري در مجامع بينالمللي بدرخشند و حرفي براي گفتن داشته باشند، ميخواهم بپرسم چرا ما نتوانستهايم در مقايسه با هنديها و پاکستانيها آنطور که شايسته است در جهان بدرخشيم؟ آيا ممکن است يک دليل اين باشد که نگارگري ما هم در دورهاي مثل مجسمهسازي با يک گسست اجتماعي مواجه بوده است؟

 نه واقعاً. آنچه دربارهي مطرح شدن نگارگري هنديها و پاکستانيها عنوان ميشود اين است که نگارگري آنها هميشه تحت نفوذ و تأثير ايرانيها بوده است. بههرحال پاکستان که کشوري جديدالتأسيس است و فرهنگ نقاشي هند است که بر آن سايه انداخته است. پاکستانيها نقاشي دارند به نام "جغتايي" که او با در نظر گرفتن مدرنيسم و دستاوردهاي جهان مدرن به نگارگري رجوع و کار ميکند، البته کارش هم متوسط است. ولي اينکه ما فکر کنيم مجامع بينالمللي براي نگارگري پاکستانيها و هنديها احترامي قائل هستند و براي ما نيستند اينطور نيست. 

يعني ميخواهيد بگوييد کاري که هنرمندان پاکستاني و هندي در حيطهي نگارگري انجام ميدهند، کاري صرفاً بازاري و عامهپسند است؟

 نه بازاري نيست، اتفاقاً يکي دو هنرمندي که در کتابهاي هنر امروز هم نامي از آنها برده شده، سعي ميکنند رفتار جهان معاصر را بر نگارگري پياده کنند، يعني ارتباط خود را با گذشته همچنان حفظ کردهاند و سعي ميکنند آن را با المانهاي امروز تلفيق کنند. چه بسا در همان هند امروز هم  نقاشان پيشتازي هستند که کارهايشان به تعادل مطلوب رسيده. 

ميخواهيد بگوييد هنري ماندگار است که درعين اينکه نگاهي جهاني دارد رگههايي از بوميگرايي هم در آن منعکس باشد؟

 من نميتوانم دربارهي هنر چنين حکمي صادر کنم. ولي نمونهي خوب دراين زمينه برخي از هنرمندان نگارگر ايراني هستند که معاصر بودن را با نگارگري تلفيق کردهاند. ولي واقعاً نقاش هندي يا پاکستاني که با بنيانهاي سنتي مدرن شده باشد، جايگاهي که اشاره کرديد را در هنر پرتلاطم معاصر ندارند.

خاطرم هست هنرمندي در سالهاي اخير به اين نکته اشاره ميکرد که يکي از مشکلات حوزهي هنرهاي تجسمي در ايران اين است، اين که هنر برخلاف ساير شاخهها راستهي مشخصي ندارد، درحالي که در کشورهاي ديگر خيابانهايي هست که منحصراً به هنر و هنرمندان اختصاص دارد، نظر شما در اين باره چيست، ميخواهم به اين حرف برسم که اگر چنين راستهاي در ايران هم پا بگيرد ميتوانيم به رونق هنرهاي تجسمي اميدوار باشيم يا تقويت هنر ما ارتباطي به اين قضيه ندارد؟

 خب! ما دوبار اين تجربه را داشتهايم. بار آخر مجمع الصنايع بوده که در زمان ناصرالدين شاه تأسيس شد، هر هنرمندي حجرهاي داشته و در آن حجره کار ميکرده است، نميدانم، فکر نکنم حالا ديگر در اين دوره، گياهان سنتي بتوانند نقش شفابخش و معالجهکننده داشته باشند. منظورم اين است که دنياي امروز ديگر آن تعريف را ندارد و هر اثر هنري بايد در تنهايي و کنج خلوت به وجود بيايد يا دست کم دربارهي خود من هميشه به همين شکل بوده است. خلوت من ضمن کار خيلي برايم مهم است. ولي شايد هم در اين بين کساني باشند که بتوانند در جمع به خلق اثر بپردازند. مثل پيکاسو.

يک سؤال هم دربارهي نقش آرمانگرايي در هنر داشتم، خاطرم هست زماني در گفتوگويي که با جمال ميرصادقي داشتم به اين نکته اشاره ميکرد که اگر نويسندگان دهههاي چهل و پنجاه توانستند به خلق آثار ماندگاري بپردازند به اين دليل بود که آرمانگرا بودند، ولي در سالهاي گذشته آرمانگرايي در آثار ادبي رنگ باخت و اين آثار عمدتاً به جاي آن که بازتابي از مسائل جامعه باشند به حديث نفسگويي افتادند، در نتيجه آن ماندگاري که بايد را پيدا نکردند، حالا ميخواهم با توجه به اين موضوع از شما بپرسم آيا دربارهي هنرهاي تجسمي هم چنين اتفاقي افتاده است؟

 من فکر ميکنم حتي در زمينهي ادبيات هم چنين اتفاقي نيفتاده است.کدام آرمانگرايي؟ اگر منظورتان حزب توده است بايد بگويم با پيروزي و شکستهايي در ادبيات مواجه بوده است. پيروزي آن نيما بوده است و شکست آن در شرايط گستردهي جهاني در همه جا صورت گرفت. اين بخشي از ادبيات است. فرض کنيد نويسندهاي مثل پروست نميخواهد جايي را نجات دهد، يا فلوبر به همين ترتيب. ولي نويسنده "دن آرام" ميخواهد جايي را نجات بدهد که اشکالي هم ندارد، اينها ابعاد گوناگون ادبيات هستند. منتهي طرفداران يک گونه فکري خاص  عادت دارند که تمام ابعاد را در يک بعد خلاصه مي کنند و بعد پيروزي و شکست را تسري ميدهند به ابعاد ديگر. درحالي که اينطور نيست. حالا ممکن است آن بخشي از هنر آرمانگرا که به قصد نجات جهان برخاسته و الگوهاي معيني هم دارد و تکيهاش هم بر روي لنين است، خب! به قصد نجات جهان نيست. به شرايط تاريخي بستگي دارد. ما نويسندهاي مثل جک لندن را داريم که کمونيست تمام عيار است و به قصد نجات جهان مينويسد. در همان زمان، نويسندهاي هم به نام ويليام فاکنر  زندگي ميکند که به قصد نجات جهان نمينويسد، ولي دارد گزارش ميدهد. حالا گزارشش شايد به تغيير شکل جهان منجر شود ولي هدف او اين نيست و عامدانه اين کار را نميکند. او گزارشش را مينويسد. نبايد اين طوري نگاه کنيم که کدام يک از اين دو ميمانند و کدام نميمانند، تاريخ در اين باره حکم ميکند، اما مسئلهي اصلي اين است که ما نبايد هنر پوپوليسم را با اين شدت تعصب، عمده کرده و فکر کنيم، اين نشانگر شکست آرمانگرايي در ادبيات است. نه! آرمان گرايي انواع مختلفي دارد، يک شکل ندارد، در نتيجه کساني که اين فکر را ميکنند بهتر است ماکسيم گورکي را با داستايوسکي مقايسه کنند تا بدانند کدام يک از اينها ماندهاند. آيا اگر ماکسيم گورکي نمانده به خاطر اين بوده که شوروي در آرمانهايش موفق نشده است؟!

متأسفانه ما در دورهاي زندگي ميکنيم که جاي نقد در شاخه هاي ادبي و هنري ما خالي است، حتي برخي بر اين باورند امروز پژوهش جدي و متقني هم به آن شکلي که بايد در اين حوزهها جز در مواردي انگشت شمار به چشم نميخورد، در چنين شرايطي،تاريخ و اصولاً نسلهاي بعدي چهطور ميتوانند قضاوت صحيحي نسبت به آثاري که در اين دوره شکل ميگيرد داشته باشند؟

 البته به نظر من، نقد هم به شکل خاص امروز وجود دارد، منتهي شايد شرايط به گونهاي شده که نقد خوب هم تأثيرش را از دست داده است و شايد اصلا از قديم هم نقد، چندان که بايد تأثيري نداشته است. يا شايد اصلاً در ايران از گذشته، عادتي به نقد خواندن و نوشتن نداشتهايم، در واقع ميتوان گفت چندان که بايد به ديسکورس وابسته نبودهايم. بايد در بافت کلي به اين مسئله نگاه کرد. شايد نوع نقد فرق کرده است. شايد اصلاً ما در آغاز دورهي جديدتري هستيم که فاصلهي کافي پيدا نکرديم تا زواياي مختلف را ببينيم. در عصري که روزنامه و کتاب دارد از بين ميرود و جاي خود را به چيزهاي ديگري چون  شبکههاي اجتماعي و اينترنت ميدهد. در نتيجه شايد همهي اين اتفاقات خوب دارد ميافتد، منتهي در بعد و ساحت ديگري.

آخرين باري که طي ماههاي گذشته با شما گفتوگو داشتم به اين مسئله اشاره کرديد که کمي از جو روزگار و ناسپاسي که در حق شما صورت گرفته دلزده هستيد، انتظار شما به عنوان هنرمندي که ساليان سال است در عرصهي هنرهاي تجسمي، فعاليت مستمر داشتهايد از جامعه و اصولاً زندگي چيست؟

 خب! اين ناسپاسي هم براي خودش تعريفي دارد، اين که آدم چهقدر براي خودش جا و اندازه در نظر ميگيرد که حالا ناسپاسي هم بطلبد. ولي اين جا مسئلهي اصلي به وجود آمد که در اختيار و تعريف کسي هم نبود. من با بسياري از دوستان فعليام که زماني از مصادر انقلاب بودند، صحبت ميکنم ميبينم اينها منقد بي گذشتي هستند که من به اندازهي آنها بي گذشت نيستم نسبت به رفتاري که در دههي اول انقلاب صورت گرفت که خودشان هم جزو همينها بودند، فکر ميکردند اگر از کارکرد يک بخش فرهنگي آگاه نيستند، پس بهتر است که اين بخش نباشد. بنابراين توقع اين که سپاس باشد يا ناسپاسي، امري دروني است که بهتر است من  و امثال من به آن چيره شويم. من به شخصه سعي کردم چيره شوم و هيچ وقت کسي که ايدئولوژياش با ايدئولوژِي من تفاوت داشت رد که نکردم که هيچ، بلکه با او دوستي هم کردم. الان بعضي از بهترين دوستان قديمي من، نقاشان حوزهي هنري هستند. مجموعهي چنين داوريهايي بياعتبار است، ولي به هرحال وقتي کسي راهي را به سختي طي مي کند (همان راهي که من بعد از انقلاب طي کردم) و خسته مي شود و بار سنگيني را هم به دوش حمل ميکرده است، يک جايي نفسش بند ميآيد و توقع دارد که اگر کسي نميآيد و زير اين بار را نميگيرد. دست کم فحش هم ندهد. اينجاست که آدم دلش ميشکند. منتهي من واقعاً دارم خودم را اين طوري بار ميآورم که اين مسئله مقولهي من نباشد. ناسپاسي هميشه بوده است. يک وقتهايي هم آدم با خودخواهي اين را تعبير ميکند، سعدي ميگويد: گل است سعدي و در چشم دشمنانش خار است. اين تعبير سعدي نسبت به منقدان دورهي خودش است. منقداني که نميدانم آنها ماندهاند يا سعدي. در حالي که حرف آخر را سعدي زده است. بنابراين، اينکه آدم چه توقعي دارد به ميزان سختي که تحمل کرده يا اينکه چقدر سن دارد برميگردد. واقعيت اين است که دربارهي من به جاي لغت "ناسپاسي" که اين هم بوده البته، بهتر است واژهي "انکار" را به کار ببريم، انکار از سوي مسئولان مختلف با ماهيتهاي متعدد و گوناگون هميشه بوده است. يک وقتي به شوخي نکتهاي را گفتم و هنوز هم ميگويم، چهل سالي که بعد از انقلاب در ايران ماندم، هم بسيار خوش گذشت و هم بسيار سخت و اين طلاق به تراضي طرفين بوده است. زن و شوهري پيش قاضي ميروند و ميگويند ما حق و حقوقمان را از هم گرفتهايم و هيچ دلخوري نسبت به هم نداريم و براي هم احترام قائل هستيم ولي نميتوانيم با هم زندگي کنيم. بين ما هم همين اتفاق افتاده است. گلهاي نيست. اگر آن دفعه در انتهاي صحبتم گفتم که از ناسپاسي رنجيدهام، حالا ميگويم که گلهاي نيست.

مطلب در چارچوب همکاری رسمی و مشترک با آزما بازنشر می شود.

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

آینده، اکنون است(3)
کتاب قرن: گفت و گو با دکتر سیدمحمدرضا بهشتی

Related Posts